گنجور

 
عطار

آفتاب رخ تو پنهان نیست

لیک هر دیده محرم آن نیست

هر که در عشق ذره ذره نشد

پیش خورشید پای‌کوبان نیست

ذره می‌شو هوای جانان را

که به جانان رسیدن آسان نیست

مرد جانان نه‌ای مکن دعوی

زانکه نامرد مرد جانان نیست

شادی وصل تو کسی یابد

که درین وادیش غم جان نیست

تا که دردی نیایدت پیدا

هرچه دیگر کنی تو درمان نیست

سر درین راه باز و پا در نه

زانکه ره را امید پایان نیست

تن بزن چند گویی ای عطار

هر کسی مرد این بیابان نیست