گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

عشق تو پرده، صد هزار نهادپرده در پرده بی شمار نهاد
پس هر پرده عالمی پر دردگه نهان و گه آشکار نهاد
صد جهان خون و صد جهان آتشپس هر پرده استوار نهاد
پرده بازی چنان عجایب کردکه یکی در یکی هزار نهاد
پردهٔ دل به یک زمان بگرفتپرده بر روی اختیار نهاد
کرد با دل ز جور آنچه مپرسجرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳

 

گر نکوییت بیشتر گرددآسمان در زمین به سر گردد
آفتابی که هر دو عالم راکار ازو همچو آب زر گردد
زآرزوی رخ تو هر روزیروی بر خاک دربدر گردد
نرسد آفتاب در گردتگرچه صد قرن گرد در گردد
گر بیابد کمال تو جزویعقل کل مست و بیخبر گردد
صبح از شرم سر به جیب کشددامن آفتاب تر گردد
هر که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

صبح بر شب شتاب می‌آردشب سر اندر نقاب می‌آرد
گریهٔ شمع وقت خندهٔ صبحمست را در عذاب می‌آرد
ساقیا آب لعل ده که دلمساعتی سر به آب می‌آرد
خیز و خون سیاوش آر که صبحتیغ افراسیاب می‌آرد
خیز ای مطرب و بخوان غزلیهین که زهره رباب می‌آرد
صبحدم چون سماع گوش کنیدیده را سخت خواب می‌آرد
مطرب ما رباب می‌سازدساقی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

هر که بر روی او نظر دارداز بسی نیکوی خبر دارد
تو نکوتر ز نیکوان دو کونکه دو کون از تو یک اثر دارد
هرچه اندر دو کون می‌بینماز جمال تو یک نظر دارد
در جمالت مدام بیخبر استهر که او ذره‌ای بصر دارد
دیده‌جان که در تو حیران استهرچه جز توست مختصر دارد
هر که روی چو آفتاب تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

آتش عشق آب کارم بردهوس روی او قرارم برد
روزگاری به بوی او بودمروی ننمود و روزگارم برد
عشق تا در میان کشید مرااز بد و نیک برکنارم برد
مست بودم که عشق کیسه شکافنیم‌شب نقد اختیارم برد
دردییی بر کفم نهاد به زورسوی بازار دردخوارم برد
چون دلم مست شد ز دردی اوهمچنان مست زیر دارم برد
من ز من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

عشق تو مست جاودانم کردناکس جملهٔ جهانم کرد
گر سبک‌دل شوم عجب نبودکه می عشق سر گرانم کرد
چون هویدا شد آفتاب رختراست چون سایه‌ای نهانم کرد
چون نشان جویم از تو در ره توکه غم عشق بی‌نشانم کرد
شیر عشقت به خشم پنجه گشادپس به صد روی امتحانم کرد
دردیم داد و درد من بفزوددل من برد و قصد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

روی در زیر زلف پنهان کردتا در اسلام کافرستان کرد
باز چون زلف برگرفت از رویهمه کفار را مسلمان کرد
دوش آمد برم سحرگاهیتا دل من به زلف پیمان کرد
چون سحرگاه باد صبح بخاستحلقهٔ زلف او پریشان کرد
گفتم آخر چرا چنین کردیگفت این باد کرد چتوان کرد
گفتمش عهد کن به چشم این بارچشم برهم نهاد و فرمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

ذوق وصلت به هیچ جان نرسدشرح رویت به هر زبان نرسد
سر زلفت به دست چون آرمدست موری به آسمان نرسد
با سر زلفت تو دو عالم راسر یک موی امتحان نرسد
نرسد بوی زلف تو به دلمتا که کار دلم به جان نرسد
ماه خواهد که چون رخ تو بودعمرها گردد و بدان نرسد
پیش خطت که رایج است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

ای به خود زنده مرده باید شدچون بزرگان به خرده باید شد
پیش از آن کت به قهر جان خواهندجان به جانان سپرده باید شد
تا نمیری به گرد او نرسیپیش معشوق مرده باید شد
نخرد نقشت او نه نیک و نه بدهمه دیوان سترده باید شد
مشمر گام گام همچو زنانمنزل ناشمرده باید شد
زود شو محو تا تمام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶

 

عشقت ایمان و جان به ما بخشدلیک بی‌علتی عطا بخشد
نیست علت که ملک صد سلطاندر زمانی به یک گدا بخشد
گر همه طاعتی به جای آریهر یکی را صدت جزا بخشد
لیک گنجی که قسم عشاق استعشق بی چون و بی چرا بخشد
نیست کس را خبر که پرتو عشقبه کجا آید و کجا بخشد
ذره‌ای گر ز پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰

 

نور روی تو را نظر نکشدسوز عشق تو را جگر نکشد
باد خاک سیاه بر سر آنکخاک کوی تو در بصر نکشد
آتش عشق بیدلان تو راهفت آتش گه سقر نکشد
از درازی و دوری راهتهیچ کس راه تو به سر نکشد
که رهت جز به قدر و قوت ماقدر یک گام بیشتر نکشد
درد هر کس به قدر طاقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴

 

کارم از عشق تو به جان آمددلم از درد در فغان آمد
تا می عشق تو چشید دلماز بد و نیک بر کران آمد
از سر نام و ننگ و روی و ریابا سر درد جاودان آمد
سالها در رهت قدمها زدعمرها بر پیت دوان آمد
شب نخفت و به روز نارامیدتا ز هستی خود به جان آمد
وز تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

عاشقان زنده‌دل به نام تو اندتشنهٔ جرعه‌ای ز جام تو اند
تا به سلطانی اندر آمده‌ایدل و جان بندهٔ غلام تو اند
زیر بار امانت غم توتوسنان زمانه رام تو اند
سرکشان بر امید یک دانهدانه نادیده صید دام تو اند
کاملان وقت آزمایش تودر ره عشق ناتمام تو اند
رهنمایان راه بین شب و روزدر تماشای احترام تو اند
صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

روی تو کافتاب را ماندآسمان را به سر بگرداند
مرکب عشق تو چو برگذردخاک در چشم عقل افشاند
هر که عکس لب تو می‌بینددهنش پهن باز می‌ماند
زلف شبرنگ و روی گلگونتمی‌کند هر جفا که بتواند
گاه شب‌رنگ زلفت آن تازدگاه گلگون عشقت این راند
عشقت آتش فکند در جانماین چنین آتشی که بنشاند
خط خونین که می‌نویسم منبر رخ چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

آفتاب رخ آشکاره کندجگرم ز اشتیاق پاره کند
از پس پرده روی بنمایدمهر و مه را دو پیشکاره کند
شوق رویش چو روی پر از اشکروی خورشید پر ستاره کند
لعل دانی که چیست رخش لبشخون خارا ز سنگ خاره کند
هر که او روی چو گلش خواهدمدتی خار پشتواره کند
در میان با کسی همی آیدکان کس اول ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴

 

عاشقان چون به هوش باز آیندپیش معشوق در نماز آیند
پیش شمع رخش چو پروانهسر ببازند و سرفراز آیند
در هوایی که ذره خورشید استپر برآرند و شاه‌باز آیند
بر بساطی که عشق حاکم اوستجان ببازند و پاک‌باز آیند
گاه چون صبح بر جهان خندندگاه چون شمع در گداز آیند
گاه از شوق پرده‌در گردندگاه از عشق پرده ساز آیند
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲

 

عشق بی درد ناتمام بودکز نمک دیگ را طعام بود
نمک این حدیث درد دل استعشق بی درد دل حرام بود
کشته عشق گرد و سوخته شوزانکه بی این دو کار خام بود
کشتهٔ عشق را به خون شویندآب اگر نیست خون تمام بود
کفن عاشقان ز خون سازندکفنی به ز خون کدام بود
از ازل تا ابد ز مستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶

 

هر که را با لب تو پیمان بوداجل او از آب حیوان بود
هر که روی چو آفتاب تو دیدهمچو من تا که بود حیران بود
در نکویی پسندهٔ جاییکه نکوتر از آن بنتوان بود
چون بدیدم لب جگر رنگتنمکی داشت و شکرافشان بود
یک شکر آرزوم کرد الحقلیک بیمم ز تیر مژگان بود
بی رخت بر رخم نوشت به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹

 

هر که را ذره‌ای وجود بودپیش هر ذره در سجود بود
نه همه بت ز سیم و زر باشدکه بت رهروان وجود بود
هر که یک ذره می‌کند اثباتنفس او گبر یا جهود بود
در حقیقت چو جمله یک بودستپس همه بودها نبود بود
نقطهٔ آتش است در باطندود دیدن ازو چه سود بود
هر که آن نقطه دید هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱

 

مرد یک موی تو فلک نبودمحرم کوی تو ملک نبود
ماه دو هفته گرچه هست تماماز جمال تو هفت یک نبود
چون جمال تو آشکار شودهمه باشی تو هیچ شک نبود
ملک حسن آفتاب روی تورابا کسی نیز مشترک نبود
نتوان دید ذره‌ای رخ توتا دو عالم دو مردمک نبود
آنچه در ذره ذره هست از تودر زمین نیست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

زلف را چون به قصد تاب دهدکفر را سر به مهر آب دهد
باز چون درکشد نقاب از رویهمه کفار را جواب دهد
چون درآید به جلوه ماه رخشتاب در جان آفتاب دهد
تیر چشمش که کم خطا کرده استمالش عاشقان صواب دهد
همه خامان بی حقیقت راسر زلفش هزار تاب دهد
تشنگان را که خار هجر نهادلب گلرنگ او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰

 

هر که را ذوق دین پدید آیدشهد دنیاش کی لذیذ آید
چه کنی در زمانه‌ای که دروپیر چون طفل نا رسید آید
آنچنان عقل را چه خواهی کردکه نگونسار یک نبید آید
عقل بفروش و جمله حیرت خرکه تو را سود زین خرید آید
این نه آن عالمی است ای غافلکه درو هیچکس پدید آید
نشود باز این چنین قفلیگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹

 

دلبرم رخ گشاده می‌آیدتاب در زلف داده می‌آید
در دل سنگ لعل می‌بنددکو چنین لب گشاده می‌آید
شهسوار سپهر از پی اومی‌رود کو پیاده می‌آید
زلف برهم فکنده می‌گذردخلق برهم فتاده می‌آید
ای عجب چشم اوست مست و خرابوز لبش بوی باده می‌آید
پیش سرسبزی خطش چو قلمعقل کل بر چکاده می‌آید
ماه سر درفکنده می‌گذردچرخ بر سر ستاده می‌آید
آفتابی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

تشنه را از سراب چگشایدسایه را ز آفتاب چگشاید
آب حیوان چو هست در ظلماتاز نسیم گلاب چگشاید
نیست این کار جنبش و آراماز درنگ و شتاب چگشاید
قطره‌ای را که او نبود و نه هستغرق دریای آب چگشاید
بسی ستون است خیمهٔ عالماز هزاران طناب چگشاید
صد درت گر گشاد پنداری استاین چنین فتح باب چگشاید
چون نبردی بر آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

دو جهان بی‌توام نمی‌بایدنه یکی بس دو ام نمی‌باید
هرچه خواهم ز تو تو به زانیاز توام جز توام نمی‌باید
قبله‌ام چون جمال روی تو بسرویی از هر سوم نمی‌باید
جان من چون بشنید قول الستاین تن بدخوم نمی‌باید
بسم از هر دو کون قول قدیماجتهادی نوم نمی‌باید
گرچه مویی شدم ز شوق رختقوت بازوم نمی‌باید
ضعف من چون ز اشتیاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار