گنجور

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴

 

تاکی آخر ز غمت ناله شبگیر کنم
سوختم از غم عشق تو چه تدبیر کنم
هست زلف تو چو زنجیر من از راه جنون
خویشتن بسته آن زلف چو زنجیر کنم
در پس پرده اندیشه معبد کردار
همه شب نقش خیالات تو تصویر کنم
گر پریشانی زلف تو ببینم در خواب
ساده دل وار همه نقش تو تعبیر کنم
ماجرای غم عشق تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

 

عالمی را به جمالت نگران می بینم
نه بدین دل نگرانی که من مسکینم
مکرم دست اجل از سر پا بنشاند
ورنه تا هست قدم از طلبت ننشینم
بر سر کوی تو یاسر بنهم با باشد
آستان تو شبی تا به سحر بالینم
سنگی هایی که قدمگاه تو باشد
آن شب لعل و یاقوت کنم از مژه خونینم
مذهبم عاشقی و قبله من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

در رخت می نگرم صورت جان می بینمآنچه دل می طلبد پیش تو آن می بینم
روح را چهرهٔ تو نور یقین می بخشدعقل را پیش دهانت به گمان می بینم
در میان از دهنت بیشتر از نامی نیستاز وجودش سخن و خنده نشان می بینم
من از ان لب چوحدیثی به زبان می آرمآب حیوان ز لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

 

بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیم
که مبادا که برد برگ گلی باد نسیم
شب مهتاب و گل و بلبل سرمست به هم
مجلس آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
باد را گر خبر از غیرت بلبل بودی
هیچ وقتی به گلستان نگذشتی از بیم
آتش عشق نگر در همه چیزی ورنی
مرغ را نغمه عشاق که کردی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

 

عاشقی چیست به جان بندهٔ جانان بودن
گر لبش جان طلبد دادن و خندان بودن
سوی زلفش نظری کردن و دیدن رویش
گاه کافر شدن و گاه مسلمان بودن
هست در چشمه خورشید زرویت اثری
چون توان منکر خورشید پر ستان بودن
پر تو روی الهی چو بر انسان افتاد
رسم شد شیفت صورت خوبان بودن
با چنین روی و لب انصاف غرامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

ترک مه پیکر من تا که برفت از بر من
دور از ان روی ندانم که چه شد بر سر من
تاجدا گشت زمن آنکه چو جان است مرا
واله و خسته و زار است دل غم خور من
چشم من هیچ شبی خواب نگیرد ز غمش
تا به خوناب جگر تر نکند بستر من
قصه غصه من گر برسانند به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

 

ای صبا آنچه شنیدی ز لب یار بگو
عاشقان محرم راز ند نه اغیار بگو
هم تو داری خبر از زلف گره بر گرهش
پیش ما قصه دل های گرفتار بگو
شرح غارتگری زلف دلاویز بکن
وصف خونریزی آن نرگس عیار بگو
همه از فتنه و آشوب نخواهم پر سید
نکته یی زان لب شیرین شکر بار بگو
گوش را چون که ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵

 

بر دل از زلف چو زنجیر تو دارم بندی
نه چنان بند که آن را بگشاید پندی
من نه آنم که ازین فید خلاصی یا بم
که فتوح است مرا بند چنین دلبندی
نه چنان جان بدسر زلف تو پیوست که باز
با بدن روز قیامت بودش پیوندی
در گذشتی ز شرف سرو سهی از طوبی
قامتت سایه اگر بر سر سرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶

 

توبه کردم که نخوانم دگرت ماه و پری
همه در حسرت خاکی که برو می گذری
تا به بینیم نظیرت به جهان گردیدیم
هر یکی را هوس آن که کجا می نگری
عارفان روی تو جویند نه گلهای بهشت
باز دیدم نه به اندازه نور بصری
میدهد زلف تو را باد صبا تشویشی
مگر ای باد تو از غیرت ما بی خبری
مگذر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

شب دوشینه خیالت به عیادت سحری
ترسم آن لحظه که از خواب در آیی گویی
از غم تیره شب و محنت هجران چونی
بر بالین من آمد که فالان هان خبری
دادمی کام تو گر بیم رقیبم نبدی
ود که مردی ز غم عشق چو من عشوه گری
سوز و میساز که تا کام بیا بی ز لبم
که مبادا ز رقیبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹

 

ای نسیم سحری هیچ سر آن داری
کز برای دل من روی به جانان آری
پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیم
باز بر لوح دلش نقش وفا بنگاری
اور مجالی بودن گو که فلان می گوید
به خدا میدهمت عهد نگه میداری
گر چه دورم مکن ای دوست فراموش مرا
دوست آن است که در هجر نماید یاری
گیرد آن گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷

 

کیست کاین فتنه نشاند که تو می آغازی
کیست بر روی زمین کش تو نمی اندازی
نیست در جمله جهان مثل تو صاحب حسنی
چشم را گوی که زو دیده ام این غمازی
پیش ازان کز غم تو خانه بپردازد دل
خوش بود گر نفسی با دل من پردازی
همچو نایم به دم وناله بسی داشته اند
چه بود نیز چو چنگم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹

 

نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی
که مرا با دگری هست خیالی باقی
مستی از هستی من جز سر مویی نگذاشت
وان قدر نیز نخواهم که بود ای ساقی
مست گشتیم و نخواهی تو که فانی گردیم
زان که در آرزوی عربدة عشاقی
هر کجا پر تو حسنی ست ز رویت اثری ست
آفتابی تو که منظور همه آفاقی
جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴

 

می کند بوی تو با باد صبا همراهی
خلق را می دهد از بوی بهشت آگاهی
اثر کفر نماندی به جهان از رویت
کر نکردی سر زلفت مدد گمراهی
خجلم زان که به رخسار تو گویم ماهی
کز تو تا ماه تمام است زمه تا ماهی
آفتاب است که مشهور جهان است به حسن
چشم بد دور زرویت که چومه پنجاهی
ما گدایان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵

 

اثر لطف خدایی که چنین زیبایی
تاتو منظور منی شاکرم از بینایی
نیست ما را شب وصل تو میسر زیرا
که شب تیره شود روز چو رخ بنمایی
چون خیال تو ز پیشم نفسی خالی نیست
شرمم آید که شکایت کنم از تنهایی
در مه و مهر به یاد تو نظر می کردم
غیرتم گفت به چشمم که زهی هر جایی
لایق منصب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی