گنجور

 
همام تبریزی

آنچه باید همه داری و نداری مانند

کس نگوید مه و خورشید به رویت مانند

اتفاق است که بی مثل جهانی لیکن

قیمت حسن تو صاحب‌نظران می‌دانند

عکس گل‌های رخ خویش در آیینه ببین

تا ز اندیشه بستان و گلت بستانند

التفاتی نبود چشم خوشت را به کسی

بر سر خاک درت شاه و گدا یکسانند

بادها عطر‌فروشان سر زلف تواند

گرد گل‌های چمن بوی تو می‌گردانند

دیده‌ای باد بهاری که گل افشان گردد

مهربانان دل و جان بر تو چنان افشانند