گنجور

 
همام تبریزی

دوست آن دارد و آن است که جان می‌بخشد

مهربانی به دل اهل دلان می‌بخشد

عقل و جان هر که کند پیشکش دلبر خویش

گوهر و لعل به دریا و به کان می‌بخشد

صفت روی دلارام کنم کاو دارد

آن ملاحت که حلاوت به زبان می‌بخشد

آتش عشق توام داد حیاتی به از آنک

آب الوند به خاک همدان می‌بخشد

چشم و ابروی تو را گو که به نخجیر مرو

صید خود روح بدان تیر و کمان می‌بخشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

چشمه خضر دهانی‌ست که جان می‌بخشد

روح را معجزه روح روان می‌بخشد

ما خرابیم و یبابیم* و مقامات کمال

به خراباتی بی‌نام و نشان می‌بخشد

با من و تو به جز از عشق بر او چیزی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه