گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هستسنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست
آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندیاز تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست
طوطی نطق حریفان همه لال است و به کسخلقت آئینه‌نما نیست دگر چیزی هست
بزم حالیست ز نا محرم و از چهرهٔ رازخاطرت پرده گشا نیست دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

درهم است آن بت طناز نمی‌دانم چیستملتفت نیست به من باز نمی‌دانم چیست
بودی بنده‌نواز آن مه و امروز از نازکرده قانون دگر ساز نمی‌دانم چیست
گوشهٔ چشم به من دارد و مخصوصان رامی‌کند سوی خود آواز نمی‌دانم چیست
صد ره افتاده نگاهش به غلط جانب مناین نگاه غلط انداز نمی‌دانم چیست
من گمان زد به گنه و آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵

 

گر بدانی که گرفتار کمندت دل کیستور کنی جزم که مهر تو در آب و گل کیست
داد عصمت دهی از بهر رضای دل اوتا هوس پیشه بداند که دلت مایل کیست
سگت آهسته نهد پا به زمین از غیرتتا بداند که سر کوی تو سر منزل کیست
بعد از آن هم که کنی به سملم از تاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

رفته مهر از شکرت در شکرستان تو کیستما زدوریم مگس ران مگس خوان تو کیست
من ز سودای تو دیوانهٔ صحرا گردمبندی سلسلهٔ زلف پریشان تو کیست
نغمهٔ سنج تیرت منم از یک سر تیرسینه آماج کن ناوک پران تو کیست
من خود از زخم غمت می‌شکفانم گل داغبه سر شک آبده خنجر مژگان تو کیست
دامن آلاست ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیستگریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمرگرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجااز تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداستاین قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶

 

ای گل امروز اداهای تو بی‌چیزی نیستخندهٔ وسوسه فرمای تو بی‌چیزی نیست
می‌زند غیر در صلح به من چیزی هستو اندرین باب تقاضای تو بی چیزی نیست
میدهی پهلوی خاصان به اشارت جایماین خصوصیت بیجای تو بی‌چیزی نیست
من خود ای شوخ گنه کارم و مستوجب قهربا من امروز مدارای تو بی‌چیزی نیست
فاش در کشتن من گرچه نمی‌گوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

تیر او تا به سرا پردهٔ دل ماوا داشتخیمهٔ صبر من دل شده را برپا داشت
تا به چنگ غمش افتاد گریبان دلمعاقبت دست ز دامان من شیدا داشت
عقل دیوانه شدی گر بنمودی لیلیبهمان شکل که در دیدهٔ مجنون جا داشت
بس که در سرکشی آن مه به من استغنا کردغیرت عشق مرا نیز به استغنا داشت
دی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشتکاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت
حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازلعجب آیینه‌ای از صورت انسانی داشت
دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبرخنده‌ها بر قلم خوش رقم مانی داشت
وهم کافر شده حیران تو گفت آن را نیزکه نه هرگز نگران گشت و نه حیرانی داشت
ماه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶

 

ناله چندان ز دلم راه فلک دوش گرفتکه مؤذن سحر از نالهٔ من گوش گرفت
عرش آن بار گران را سبک از دوش انداختخاک بی‌باک دلیر آمد و بر دوش گرفت
کرد ساقی قدحی پر که کسش گرد نگشتآخر آن رطل گران رند قدح نوش گرفت
آتشی کز همهٔ ظاهر نظران پنهان بوددیگ سودای من از شعلهٔ آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

با رقیب آمد و این غمکده را در زد و رفتدر نزد آتش غیرت به دلم در زد و رفت
جست برقی و به جان طمع آتش زد و سوختدی که ساغر زده از کلبهٔ من سر زد و رفت
آتشی سر زد و شدشمع طرب خانهٔ دلمرغ جان آمد و گرد سر او پر زد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳

 

خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفتشهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت
تیغ بر کف عرق از چهره‌فشان خلق کشانشعلهٔ آتش رخشان شرری آمد و رفت
طایر غمزهٔ او را طلبیدم به نیازناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت
مدعی منع سخن کرد ولیکن به نظردر میان من و آن مه خبری آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

عمرها فکر وصال تو عبث بود عبثعشق‌بازی به خیال تو عبث بود عبث
سالها قطره زدن مور ضعیفی چو مرادر پی دانهٔ خال تو عبث بود عبث
از تو هرگز چو سرافراز به سنگی نشدیممیوهٔ جستن ز نهال تو عبث بود عبث
بی‌لبت تشنه چو مردیم شکیبائی مادر تمنای زلال تو عبث بود عبث
پر برآتش زدن مرغ دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲

 

دادم از دست برون دامن دلبر به عبثبه گمانهای غلط رفتم از آن در به عبث
چهرهٔ عصمت او یافت تغییر به دروغمشرب عشرت من گشت مکدر به عبث
تیره گشت آینهٔ پاکی آن مه به خلافشد سیه روز من سوخته اختر به عبث
بود در قبضهٔ تسخیر من اقلیم وصالناکهان باختم آن ملک مسخر به عبث
وصل هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

سالها از پی وصل تو دویدم به عبثبارها در ره هجر تو کشیدم به عبث
بس سخنها که به روی تو نگفتم ز حجاببس سخنها که برای تو شیندم به عبث
تا دهی جام حیاتی من نادان صدبارشربت مرگ ز دست تو چشیدم به عبث
تو به دست دگران دامن خود دادی و مندامن از جمله بتان بهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاجور کشد سر ز علاج من بی دل چه علاج
کار بحر هوس از رشگ به طوفان چو کشیدغیر زورق کشی خویش به ساحل چه علاج
قتل شیرین چو شد از تلخی جان کندن صبرغیر منت کشی از سرعت قاتل چه علاج
دست غم زنگ ز پیشانی خدمت چو زدودجز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

به زبان خرد این نکته صریح است صریحکه نظر جز به رخ خوب قبیح است قبیح
مدعای دل عشاق بتان می‌فهمندبه اشارات نهانی ز عبارات صریح
آن که این حسن در اجزای وجود تو نهادمعنی خاص ادا کرد به الفاظ فصیح
بر دل ریش چه شیرین نمکی می‌پاشیددر حدیث نمکین جنبش آن لعل ملیح
ما هلاکیم و نصیب دگران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

دوش گفتند سخنها ز زبان تو صریحلله‌الحمد که شد کین نهان تو صریح
بود عاشق کشی اندر همه عهدی پنهانآخر این رسم نهان شد به زمان تو صریح
خوش برانداخته‌ای پرده که در خواهش میهست در گوش من امشب سخنان تو صریح
دوش در مستی از آن رقعه‌نویسی هر حرفکه دلت داشت نهان کرد بیان تو صریح
آن که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

غیر مگذار که در بزم تو آید گستاخگرم صحبت شود و با تو درآید گستاخ
در فریبنده سخنها چو دمد باد فسونبرقع از چهرهٔ شرم تو گشاید گستاخ
به نگاه تو چو از لطف بشارت یابدبه اشارت ز لبت بوسه رباید گستاخ
دست جرات چو گشاید ز خیالات غلطدستیازی به خیال تو نماید گستاخ
آن که پنهان کندت سجده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

ای تو مجموعهٔ شوخی و سراپای تو شوخجلوهٔ شوخ تو رعنا قد رعنای تو شوخ
همهٔ اطوار تو دلکش همهٔ اوضاع تو خوشهمهٔ اعضای تو شیرین همهٔ اجزای تو شوخ
سر حیرانی چشمم ز کسی پرس ای گلکافریدست چنین نرگس شهلای تو شوخ
فتنه در مملکت دل نکند دست درازبه میان ناید اگز از طرفی پای تو شوخ
جامهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

بس که روز و شبم از دل سپه غم گذردکاروان طرب و شادی از آن کم گذرد
لرزه‌ام بر رگ جان افتد و افتم درپاتباد اگر از سر آن طره پرخم گذرد
از خیالش خجلم بس که شب و روز مرادر دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد
چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

روز محشر که خدا پرسش ما خواهد کرددل جدا شکر تو و دیده جدا خواهد کرد
جان غم دیده که آمد به لب از هجرانتتا کند عمر وفا با تو وفا خواهد کرد
غیر را میکشی امروز و حسد می‌کشدمکه ملاقات تو فردای جزا خواهد کرد
کرم ناساخته جا می‌کند اینها در بزمسر چو از باده کند گرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کردروز ما را ز شب تیره بتر خواهی کرد
خیمه در کوه و بیابان زده با لاله ز حانخانهٔ عیش مرا زیر وزبر خواهی کرد
که برین بود که من گشته ز عشقت مجنونتو ره بادیه را بیهوده سر خواهی کرد
سوی دشت آهوی خود را به چرا خواهی بردآهوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

به رهی کان سفری سرو روان خواهد شدهر قدم منزل صد قافله جان خواهد شد
بر زمین رخش قمر نعل چو خواهد راندنهمهٔ گلهای زمین آینه‌دان خواهد شد
هر کجا توسن آهو تک خود خواهد تاختباز تاخطه چین مشگ فشان خواهد شد
خیمه از شهر چو بر دشت زند ابر مثالافتاب از نظر خلق نهان خواهد شد
آن شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱

 

یار بیدردی غیر و غم ما می‌داندمی‌کند گرچه تغافل همه را می‌داند
آفتابیست که دارد ز دل ذره خبرپادشاهیست که احوال گدا می‌داند
گر بسازم به جفا لیک چه سازم با اینکه جفا می‌کند آن شوخ و وفا می‌داند
ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مراآن که این در به من داد دوا می‌داند
همه شب دست در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶

 

دی همایون خبری مژده دهانم دادندمژدهٔ پرسش دارای جهانم دادند
بر کران پای مسیح از در این کلبه هنوزملک صحبت ز کران تا به کرانم دادند
میشوم با همه پس ماندگی آخر حاجیکه به پیش آمدن کعبه نشانم دادند
رنج ویرانه نشینی چو تدارک طلبیدبهر عیش ابدی گنج روانم دادند
تا به یک بار سبک‌بار شود رنج خمارساقیان از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی