گنجور

 
محتشم کاشانی

ای ز دل‌رفته که دی سوختی از ناز مرا

دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا

کرده‌ام خوی به هجران چه کنم باز اگر

عشق طغیان کند و دارد از آن ناز مرا

باطل سحر مگر ورد زبانم گردد

که نگه دارد از آن چشم فسون‌ساز مرا

چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زود

کار می‌ساخت به یک عشوهٔ ممتاز مرا

چه کمر بسته‌ای ای گل که مگر باز کنی

جیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا

چون محال‌ست که آید ز تو جز بدمهری

مبر از راه به لطف غلط‌انداز مرا

وصل من با تو همین بس که در آن کو، شب تار

کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا

لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارد

از سبک‌دستی آن شعبده‌پرداز مرا

ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت

که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را

 
 
 
فانوس خیال: گنجور با قلموی هوش مصنوعی
فرخی سیستانی

یاد باد آن شب کان شمسه خوبان طراز

بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز

من و او هر دو بحجره در و می مونس ما

باز کرده در شادی و در حجره فراز

گه بصحبت بر من با بر او بستی عهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز

روز ناز تو گذشته‌است بدو نیز مناز

ناز دنیا گذرنده است و تو را گر بهشی

سزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز

گر بدان ناز تو را باز نیاز است امروز

[...]

منوچهری

نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

می خوشبوی فزار آور و بربط بنواز

ای بلنداختر نام‌آور، تا چند به کاخ

سوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز

بوستان عود همی‌سوزد، تیمار بسوز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
قطران تبریزی

از غم هجر طراز همه خوبان طراز

زرد و باریکم و لرزانم چون تار طراز

به امید خبر یار و به طمع نظرش

به شبان سیه دیر و به روزان دراز

اگرم گوش بخارد نبرم دست به گوش

[...]

لبیبی

کره ای را که کسی نرم نکردست متاز

بجوانی و بزور و هنر خویش مناز

نه همه کار تودانی نه همه زورتراست

لنج پر باد مکن بیش و کتف بر مفراز

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه