گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷

 

ماهرویا! روی خوب از من متاببی خطا کشتن چه می‌بینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدیوین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم ترنیمه‌ای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوستتشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدفناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن می‌گوید و دل می‌بردو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۲

 

پای سرو بوستانی در گل استسرو ما را پای معنی در دل است
هر که چشمش بر چنان روی اوفتادطالعش میمون و فالش مقبل است
نیکخواهانم نصیحت می‌کنندخشت بر دریا زدن بی‌حاصل است
ای برادر ما به گرداب اندریموان که شنعت می‌زند بر ساحل است
شوق را بر صبر قوت غالب استعقل را با عشق دعوی باطل است
نسبت عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۸

 

جان ندارد هر که جانانیش نیستتنگ عیشست آن که بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سر عشقصورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دلبندی بدهضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هستنیکبخت آن سر که سامانیش نیست
چشم نابینا زمین و آسمانزان نمی‌بیند که انسانیش نیست
عارفان درویش صاحب درد راپادشا خوانند گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۸

 

عشق در دل ماند و یار از دست رفتدوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دلکی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغکاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماندصبر و آرام و قرار از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۴

 

ای که رحمت می‌نیاید بر منتآفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبندست و خوبیا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتابکاندرآید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمی‌گویم به شرحخود حکایت می‌کند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمنسترحمتی کن بر گدای خرمنت
ماه رویا مهربانی پیشه کنسیرتی چون صورت مستحسنت
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۴

 

گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اندبلبلان را در سماع آورده‌اند
ساقیان لاابالی در طوافهوش میخواران مجلس برده‌اند
جرعه‌ای خوردیم و کار از دست رفتتا چه بی هوشانه در می کرده‌اند
ما به یک شربت چنین بیخود شدیمدیگران چندین قدح چون خورده‌اند
آتش اندر پختگان افتاد و سوختخام طبعان همچنان افسرده‌اند
خیمه بیرون بر که فراشان بادفرش دیبا در چمن گسترده‌اند
زندگانی چیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۴

 

آفتاب از کوه سر بر می‌زندماهروی انگشت بر در می‌زند
آن کمان ابرو که تیر غمزه‌اشهر زمانی صید دیگر می‌زند
دست و ساعد می‌کشد درویش راتا نپنداری که خنجر می‌زند
یاسمین بویی که سرو قامتشطعنه بر بالای عرعر می‌زند
روی و چشمی دارم اندر مهر اوکاین گهر می‌ریزد آن زر می‌زند
عشق را پیشانیی باید چو میختا حبیبش سنگ بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۵

 

بلبلی بی‌دل نوایی می‌زندبادپیمایی هوایی می‌زند
کس نمی‌بینم ز بیرون سرایو اندرونم مرحبایی می‌زند
آتشی دارم که می‌سوزد وجودچون بر او باد صبایی می‌زند
گر چه دریا را نمی‌بیند کنارغرقه حالی دست و پایی می‌زند
فتنه‌ای بر بام باشد تا یکیسر به دیوار سرایی می‌زند
آشنایان را جراحت مرهمستزان که شمشیر آشنایی می‌زند
حیف باشد دست او در خون منپادشاهی با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۱

 

میل بین کان سروبالا می‌کندسرو بین کاهنگ صحرا می‌کند
میل از این خوشتر نداند کرد سروناخوش آن میلست کز ما می‌کند
حاجت صحرا نبود آیینه هستگر نگارستان تماشا می‌کند
غافلست از صورت زیبای اوآن که صورت‌های دیبا می‌کند
من هم اول روز دانستم که عشقخون مباح و خانه یغما می‌کند
صبر هم سودی ندارد کآب چشمراز پنهان آشکارا می‌کند
گر مراد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۳

 

زلف او بر رخ چو جولان می‌کندمشک را در شهر ارزان می‌کند
جوهری عقل در بازار حسنقیمت لعلش به صد جان می‌کند
آفتاب حسن او تا شعله زدماه رخ در پرده پنهان می‌کند
من همه قصد وصالش می‌کنموان ستمگر عزم هجران می‌کند
گر نمکدان پرشکر خواهی مترستلخیی کان شکرستان می‌کند
تیر مژگان و کمان ابروشعاشقان را عید قربان می‌کند
از وفاها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۴

 

یار با ما بی‌وفایی می‌کندبی‌گناه از من جدایی می‌کند
شمع جانم را بکشت آن بی‌وفاجای دیگر روشنایی می‌کند
می‌کند با خویش خود بیگانگیبا غریبان آشنایی می‌کند
جوفروش است آن نگار سنگدلبا من او گندم نمایی می‌کند
یار من اوباش و قلاش است و رندبر من او خود پارسایی می‌کند
ای مسلمانان به فریادم رسیدکان فلانی بی‌وفایی می‌کند
کشتی عمرم شکسته‌ست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۵

 

هر که بی او زندگانی می‌کندگر نمی‌میرد گرانی می‌کند
من بر آن بودم که ندهم دل به عشقسروبالا دلستانی می‌کند
مهربانی می‌نمایم بر قدشسنگدل نامهربانی می‌کند
برف پیری می‌نشیند بر سرمهمچنان طبعم جوانی می‌کند
ماجرای دل نمی‌گفتم به خلقآب چشمم ترجمانی می‌کند
آهن افسرده می‌کوبد که جهدبا قضای آسمانی می‌کند
عقل را با عشق زور پنجه نیستاحتمال از ناتوانی می‌کند
چشم سعدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۶۷

 

سروبالایی به صحرا می‌رودرفتنش بین تا چه زیبا می‌رود
تا کدامین باغ از او خرمترستکاو به رامش کردن آنجا می‌رود
می‌رود در راه و در اجزای خاکمرده می‌گوید مسیحا می‌رود
این چنین بیخود نرفتی سنگدلگر بدانستی چه بر ما می‌رود
اهل دل را گو نگه دارید چشمکان پری پیکر به یغما می‌رود
هر که را در شهر دید از مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۴

 

وقت‌ها یک دم برآسودی تنمقال مولائی لطرفی لا تنم
اسقیانی و دعانی افتضحعشق و مستوری نیامیزد به هم
ما به مسکینی سلاح انداختیملا تحلوا قتل من القی السلم
یا غریب الحسن رفقا بالغریبخون درویشان مریز ای محتشم
گر نکردستی به خونم پنجه تیزما لذاک الکف مخضوبا بدم
قد ملکت القلب ملکا دائماخواهی اکنون عدل کن خواهی ستم
گر بخوانی ور برانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۵

 

انتبه قبل السحر یا ذالمنامنوبت عشرت بزن پیش آر جام
تا سوار عقل بردارد دمیطبع شورانگیز را دست از لگام
دوری از بط در قدح کن پیش از آنکدر خروش آید خروس صبح بام
مرغ جانم را به مشکین سلسلهطوق بر گردن نهادی چون حمام
ز آهنین چنگال شاهین غمترخنه رخنه‌ست اندرون من چو دام
ساعتی چون گل به صحرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۹

 

ساقیا می ده که مرغ صبح بامرخ نمود از بیضه زنگارفام
در دماغ می پرستان بازکشآتش سودا به آب چشم جام
یا رب از فردوس کی رفت این نسیمیا رب از جنت که آورد این پیام
خاطر سعدی و بار عشق توراکبی تند است و مرکوبی جمام
جان ما و دل غلام روی توستساتکینی ساتکینی ای غلام


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۴

 

یا رب آن روی است یا برگ سمنیا رب آن قد است یا سرو چمن
بر سمن کس دید جعد مشکباردر چمن کس دید سرو سیمتن
عقل چون پروانه گردید و نیافتچون تو شمعی در هزاران انجمن
سخت مشتاقیم پیمانی بکنسخت مجروحیم پیکانی بکن
وه کدامت زین همه شیرین‌تر استخنده یا رفتار یا لب یا سخن
گر سر ما خواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳۲

 

چون خراباتی نباشد زاهدیکش به شب از در درآید شاهدی
محتسب گو تا ببیند روی دوستهمچو محرابی و من چون عابدی
چون من آب زندگانی یافتمغم نباشد گر بمیرد حاسدی
آنچه ما را در دل است از سوز عشقمی‌نشاید گفت با هر باردی
دوستان گیرند و دلداران ولیکمهربان نشناسد الا واحدی
از تو روحانی‌ترم در پیش دلنگذرد شب‌های خلوت واردی
خانه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۶

 

جور بر من می‌پسندد دلبریزور با من می‌کند زورآوری
بار خصمی می‌کشم کز جور اومی‌نشاید رفت پیش داوری
عقل بیچاره‌ست در زندان عشقچون مسلمانی به دست کافری
بارها گفتم بگریم پیش خلقتا مگر بر من ببخشد خاطری
باز گویم پادشاهی را چه غمگر به خیلش در بمیرد چاکری
ای که صبر از من طمع داری و هوشبار سنگین می‌نهی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۳

 

سرو بستانی تو یا مه یا پرییا ملک یا دفتر صورتگری
رفتنی داری و سحری می‌کنیکاندر آن عاجز بماند سامری
هر که یک بارش گذشتی در نظردر دلش صد بار دیگر بگذری
می‌روی و اندر پیت دل می‌رودباز می‌آیی و جان می‌پروری
گر تو شاهد با میان آیی چو شمعمبلغی پروانه‌ها گرد آوری
چند خواهی روی پنهان داشتنپرده می‌پوشی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۷

 

هرگز این صورت کند صورتگرییا چنین شاهد بود در کشوری
سرورفتاری صنوبرقامتیماه رخساری ملایک منظری
می‌رود وز خویشتن بینی که هستدر نمی‌آید به چشمش دیگری
صد هزارش دست خاطر در رکابپادشاهی می‌رود با لشکری
عارضش باغی دهانش غنچه‌ایبل بهشتی در میانش کوثری
ماهرویا مهربانی پیشه کنخوبرویی را بباید زیوری
بی تو در هر گوشه پایی در گل استوز تو در هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۱

 

سخت زیبا می‌روی یک بارگیدر تو حیران می‌شود نظارگی
این چنین رخ با پری باید نمودتا بیاموزد پریرخسارگی
هر که را پیش تو پای از جای رفتزیر بارش برنخیزد بارگی
چشم‌های نیم خوابت سال و ماههمچو من مستند بی میخوارگی
خستگانت را شکیبایی نماندیا دوا کن یا بکش یک بارگی
دوست تا خواهی به جای ما نکوستدر حسودان اوفتاد آوارگی
سعدیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲۷

 

خواهم اندر پایش افتادن چو گویور به چوگانم زند هیچش مگوی
بر سر عشاق طوفان گو بباردر ره مشتاق پیکان گو بروی
گر به داغت می‌کند فرمان ببرور به دردت می‌کشد درمان مجوی
ناودان چشم رنجوران عشقگر فرو ریزند خون آید به جوی
شاد باش ای مجلس روحانیانتا که خورد این می که من مستم به بوی
هر که سودانامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۳۲

 

سرو سیمینا به صحرا می‌روینیک بدعهدی که بی ما می‌روی
کس بدین شوخی و رعنایی نرفتخود چنینی یا به عمدا می‌روی
روی پنهان دارد از مردم پریتو پری روی آشکارا می‌روی
گر تماشا می‌کنی در خود نگریا به خوشتر زین تماشا می‌روی
می‌نوازی بنده را یا می‌کشیمی‌نشینی یک نفس یا می‌روی
اندرونم با تو می‌آید ولیکخائفم گر دست غوغا می‌روی
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴

 

غافلند از زندگی مستان خوابزندگانی چیست مستی از شراب
تا نپنداری شرابی گفتمتخانه آبادان و عقل از وی خراب
از شراب شوق جانان مست شوکانچه عقلت می‌برد شرست و آب
قرب خواهی گردن از طاعت مپیچجامگی خواهی سر از خدمت متاب
خفته در وادی و رفته کاروانترسمش منزل نبیند جز به خواب
تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیشبرنگیری، رنج بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی