گنجور

شعرهای شمس مغربی با وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)» - صفحهٔ ۱

 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

ای صفات بیکران تو طلسم گنج ذات

گنج ذات تو گشته مخفی ز طلسمات صفات

هست عالم سربسر نقش طلسم گنج تو

از طلسم و نقش هرگز حل نگردو مشکلات

ای صفاتت نقشبند کارگاه هردو کَون

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

ور هزاران جام گوناگون شرابی بیش نیست

گر چه بسیارند انجم آفتابی بیش نیست

گرچه برخیزد ز آب بحر موج بی شوار

کثرت اندر موج باشد لیکن آبی بیش نیست

چون خطایی کرد با خود گشت پیدا کاینات

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵

 

آنچه مطلوب دل و جان است ابا جان و دلست

لیکن از خود جان آنکه بیخبر بد غافل است

منزل جانان بجان و دل همی جوید دلم

غافل از جانان که او را در دل و جان منزل است

میان آب و گل سازد وطن آنجان و دل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

 

هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیست

کس ازین باده که ما مستیم او سرمست نیست

قامتش را هست میلی جانب افتاد کسان

کو بلندی در جهان کاو را نظرها پست نیست

هست با بست سر زلفش دل ما در جهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰

 

با تو است آن یار دائم ور تو یکدم دور نیست

گرچه تو مهجوری ازو، وی از تو مهجور نیست

دیده بگشا تا ببینی آفتاب روی او

کافتاب روی او از دیده ها مستور نیست

لیک رویش را بنور روی او دیدن توان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

چون رخت را هر زمان حسن و جمالی دگر است

لاجرم هردم مرا با تو وصالی دگر است

اینکه هر ساعت جمالی می نماید روی تو

پیش ارباب کمالات، این کمالی دگر است

بر بیاض روی دلبر از بیاض دلبری

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

با منست آنکس که بودم طالب او با منست

هم تنم را جان شیرین است و هم جانرا تن است

از برای او همی کردم کنار از ما و من

باز دیدم آخر الامرش که او ما و من است

آنچه می پنداشتم کاغیار بود او یار بود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

 

آنکه او در هر لباسی شد عیان پیداست کیست

وانکه هست از جمله عالم نهان پیداست کیست

آنکه از بهر تماشا آمد از خلوت برون

تا همه عالم بدیدندش عیان پیداست کیست

آنکه چون آمد بصحرای جهان ما ظهور

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

دل شد اندر پیچ و تاب حلقه گیسوی اوست

پیچ و تاب حلقه ی گیسوی او بی انتهاست

در سر زلفش ندانم دل کجا افتاده است

تا کدامین موی دارد موی او بی انتهاست

هر کسی را هست راهی سوی او در هر نفس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷

 

گوهری از موج بحر بیکران آمد پدید

هرچه هست و بود میباید از آن آمد پدید

گوهری دیگر برون انداخت از موجی محیط

کز شعاعش معنی هردو جهان آمد پدید

باز موجی از محیط انداخت بیرون گوهرت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

ساختی از عین خود غیری که عالم این بود

نقشی آوردی پدید از خود که آدم این بود

هر زمان آری برون از خویشتن نقشی دگر

یعنی از دریای ما موج دمادم این بود

هستی خود را نمودی در لباس مختلف

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱

 

هر زمان خورشید او از مشرقی سر بر کند

ماه مهر افزاش هر دم جلوه دیگر کند

از برای آنکه تا نشناسد او را هر کسی

قامت زیباش هردم کسوتی دیگر کند

صورت او هر زمانی معنی دیگر دهد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴

 

پا ز حد خویش بیرون نمیباید نهاد

گر نهادی پیش ازاین، اکنون نمیباید نهاد

فعل ناموزون را موزون نمیباید شمرد

قول ناموزون را موزون نمیباید نهاد

حد هر چیزی که دانستی وصف و نعمت او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

می حدیثی از لب ساقی روایت می کند

باده از سرمستی چشمش حکایت میکند

از حدیث مستی چشمش دلم سرمست شد

قصهمستان مگر تا چون سرایت میکند

در بدایت داشت جانم مشتی از جام لبش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

 

مینماید هر زمانی روئی از ابرویی دگر

تا کشد هردم گیبان من از سویی دگر

دل نخواهم برد از دستش که آن جان جهان

دل همیجوید ز من هر دم بدلجویی دگر

چون تواندر راز آزادی زدن آنکس که یار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

از سوادالوجه فی الدارین اگر داری خبر

چشم بگشا و سواد فقر و کفر ما نگر

از سواد اینچنین کفر مجازی مردوار

سوی دارالملک از کفر حقیقی کن سفر

کفر باطل حق مطلق را بخود پوشیده نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر

چشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر

گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیک

از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر

دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۹۷

 

میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر

میرسد دل را ازو هر لحظه الهامی دگر

کای دل سرگشته غیر از ما دلارامی مجوی

زانکه نتوان یافتن جز ما دلارامی دگر

از پی صیادی مرغ دل ما می نهد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس

گرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس

هر زمان آید بلبسی یار از خلوت برون

گاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده لباس

گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲

 

میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس

تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس

آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه است

در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس

چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

[۱] [۲]