گنجور

 
شمس مغربی
 

ساختی از عین خود غیری که عالم این بود

نقشی آوردی پدید از خود که آدم این بود

هر زمان آری برون از خویشتن نقشی دگر

یعنی از دریای ما موج دمادم این بود

هستی خود را نمودی در لباس مختلف

یعنی آنچه عالمش خوانند و آدم این بود

برنگین خاتم دل گشت نامت منقّش

دل ترا چون خاتم آمد نقش خاتم این بود

جامع ذات و صفات عالم و آدم بکل

احمد آمد یعنی این مجموع عالم این بود

اسم اعظم را جز این مظهر نباشد در جهان

بگذر از مظهر که عین اسم اعظم این بود

فاتح باب شفاعت خاتم ختم رسل

آنکه فتح و ختم شد او را مسلّم این بود

آخر سابق که نحن الاحزون السابقون

آنکه در گل آمد و بر گل مقدم این بود