گنجور

 
شمس مغربی
 

گوهری از موج بحر بیکران آمد پدید

هرچه هست و بود میباید از آن آمد پدید

گوهری دیگر برون انداخت از موجی محیط

کز شعاعش معنی هردو جهان آمد پدید

باز موجی از محیط انداخت بیرون گوهرت

کز صفای او جهان و جسم و جان آمد پدید

چونکه موج و گوهر دریا پیاپی شد روان

وز جهان از موج و دریا بحر کان آمد پدید

سر بحر بیکران را موج در صحرا نهاد

گنج مخفی آشکارا شد نهان آمد پدید

ایکه میجستی نشان از بی نشان زحمت مکش

چون نشان بی نشان، از بی نشان آمد پدید

ایکه دایم از جهان ما و من کردی کنار

عاقبت با ما و با من در میان آمد پدید

صد هزاران گوهر اسرار و درّ معرفت

در جهان از موج بحر بیکران آمد پدید

از برای آنکه تا نشناسد او را غیر او

موج دریا در لباس انس و جان آمد پدید

از زبان مغربی خود بکر میگوید سخن

مغربی را بحر ناگاه از زبان آمد پدید