گنجور

 
شمس مغربی

می حدیثی از لب ساقی روایت می کند

باده از سرمستی چشمش حکایت میکند

از حدیث مستی چشمش دلم سرمست شد

قصهمستان مگر تا چون سرایت میکند

در بدایت داشت جانم مشتی از جام لبش

در نهایت زان سبب میل بدایت میکند

دست زلفش گشت در تاراج ملک جان دراز

این تطاول بین که در شهر ولایت میکند

شکر ها دارد دلم از لعل شکر بار او

گرچه از زلف پریشانش شکایت میکند

چشم مست دلنوازش بین که در مستی خویش

جانب دلرا رعایت تا چه غایت میکند

این کفایت بین که پیش خدمت جانان بصدق

هر که یکدل می بود جانان کفایت میکند

هر کسی دارن از بهر حمایت جانبی

مغربی را چشم سرمستش حمایت میکند

آنکس که نهان بود ز ما آمد و ما شد

وانکس که ز ما بود و شما ما و شما شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

هرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بود

او برنج و خواری ارزانی و ارزانی بود

من بچشم یار از آن خوارم که ارزان یافتست

چون ببینی خواری هرچیز ز ارزانی بود

بر جفای صد شبش ناید پشیمانی شبی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۶۹ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
امیر معزی

خسروا می خور که خرم جشن افریدون رسید

باغ پیروزی شکفت و صبح بهروزی دمید

در چنین صد جشن فرخ شادباش و شاه باش

کایزد از بهر تو این شاهی و شادی آفرید

ملک‌ گیتی دولت عالی تورا دادست و بس

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد

آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

عیش من تلخ است بی تو ور بخواهد یک زمان

دو لب شیرین تو تلخ مرا شیرین کنند

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه