گنجور

 
شمس مغربی
 

دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر

چشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر

گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیک

از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر

دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که او

وز خم چوگان زلف دوست باشد مستقر

نیست بیرون از خم چوگان زلفش یکزمان

دل که چون گوئی همیگردد در این میدان پسر

من نمیدان که عالم چیست یا خود کیست این

عقل و نفس و جسم و چرخش خوانی و شمس و قمر

با همه سرگشتگی و جنبش و نور و صفات

بیخبر گردون و ز گردون ماه از هر خور ز خور

ایدل ار خواهی بببینی دلبران را عیان

پاک و صافی ساز خود را آنگهی در خود نگر

در صفای خویشتن باید رخ دلدار دید

زانکه تو آیینه و دوست در تو جلوه گر

چونکه مطلوب تو از تو نیست بیرون بعد ازین

مغربی در خویشتن باید ترا کردن سفر

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.