گنجور

 
شمس مغربی

با منست آنکس که بودم طالب او با منست

هم تنم را جان شیرین است و هم جانرا تن است

از برای او همی کردم کنار از ما و من

باز دیدم آخر الامرش که او ما و من است

آنچه می پنداشتم کاغیار بود او یار بود

وآنچه گلخن مینمود اکنون بدیدم گلشن است

از صفای چهره از خلوت جان صفاست

وز فروغ نور روش خانه دل روشن است

همچنان کاو در دل مسکین ما دارد وطن

زلف مشکینش دل مسکین ما را مسکن است

در شب تاریک مویش مهر رویش رهنماست

کاروان چشم و دارا گرچه چشمش روشن است

سر برآورد از گریبان جهان چون آفتاب

یوسف حسنش از آن کاو را جهان پیراهنت

دست در دامان وصل او زدم لیکن چو نیک

دیده بگشودم بدیدم دست او در دامن است

چون نباید آفتاب مشرقی در مغربی

چونکه او را در درون دل هزاران روزنست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
میبدی

قوله، (ص) «بعثت بجوامع الکلم، و لأتمم مکارم الاخلاق».

مهره کس را ندید اندر همه دریای مهر

تا نقاب از چهره جان مقدّس برگرفت

هر که صاحب دیده بود آنجا دل از جان در گرفت‌

ادیب صابر

ای فلک قدری که شمس دین و دین دولتی

دولت تو دولت دنیا و دین و دولت است

از علو همت تو آسمان را غیرت است

وز جمال طلعت تو مشتری را خجلت است

گر جمال ملتی، شاید که اخلاق تو را

[...]

مشاهدهٔ ۶ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
حکیم نزاری

بی تو ای آرام جان یک ساعتم آرام نیست

وز تو ام حاصل به جز هجران نافرجام نسیت

گر من از آشفتگی شوری کنم معذور دار

هر که را دل بر سر آتش بود ارام نیست

دوزخی در سینه دارم زاتش هجران و دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه