گنجور

 
شمس مغربی
 

آنچه مطلوب دل و جان است ابا جان و دلست

لیکن از خود جان آنکه بیخبر بد غافل است

منزل جانان بجان و دل همی جوید دلم

غافل از جانان که او را در دل و جان منزل است

میان آب و گل سازد وطن آنجان و دل

منزلش گرچه برون از خطّه آب و گل است

هر کسی دادند با خود این چنین گنج نهان

لیک هر کس راز خود بر خود طلسمی مشکل است

همه دریا و دریا عین ما بوده ولی

مائی ما در میان ما و دریا حایل است

چشم دریابین کسی دارد که غرق بحر شد

ورنه نقش موج بیند هر که او بر ساحل است

نیست کامل در دو عالم هرکه دریا عین اوست

عین دریا هرکه شد میدان که مرد کامل است

جمله عالم نیست الّا سایهء علم وجود

روی از عالم بگردان زانکه ظل زایل است

سایه بر خورشید بگزین گر تو مرد عاقلی

سایه بر خورشید نگزیند کس کو عاقل است

نیست شان آنکه باشد بر صراط مستقیم

میل کردن جانب چیزی که مردم مایل است

چون بدانستی که حق هستی و باطل نیستی است

در پی حق گیر و بگذر از هر آنچه باطل است

نقطه توحید عین جمع و دریای وجود

حاصل است آنرا که بر خط عدالت واصل است

چیست دانی در میان جان و جانان مغربی

برزخ جامع خط موهوم و حد فاصل است