گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۹

 

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامیکه‌ش یار هم آواز بگیرند به دامی
دیشب همه شب دست در آغوش سلامتو امروز همه روز تمنای سلامی
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبلخوش بود دریغا که نکردند دوامی
از من مطلب صبر جدایی که ندارمسنگیست فراق و دل محنت زده جامی
در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبدخو کرده صحبت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۴

 

ای داده بر وی تو قمر داو تمامیپیش تو کمر بسته اسیران به غلامی
از شرم بنا گوش تو در گوشه نشیندگر ماه ببیند که تو در گوشهٔ بامی
هر لحظه بدان زلف چو دامم بفریبیای من به کمند تو، چه محتاج به دامی؟
گر عام شود قصهٔ ما در همه عالمچون خاص تو باشیم چه اندیشه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷

 

گر نیست در این میکدهها دور تمامی

قانع چو هلالیم به نصف خط جامی

در ملک قناعت به مه و مهر مپرداز

گر نان شبی هست و چراغ سر شامی

این باغ چه دارد ز سر و برگ تعین

تخم‌، آرزوی پوچ و، ثمر، فطرت خامی

بنیاد غرور همه بر دعوی پوچ است

در عرصهٔ ما تیغ‌کشیده‌ست نیامی

شاهان به‌نگین غره‌، گدایان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی