ای عمر گرانمایه و ای جان گرامی
جانم به فدایت ز کجایی و چه نامی
کردیم دل و دیده مقام تو ولی نیست
معلوم که با خسته دلان در چه مقامی
دمساز سگان در خود صد رهم افزون
دیدی و نگفتی که ازین خیل کدامی
بر روی زمین حیف بود آن کف پا حیف
بر دیده من نه قدم آن دم که خرامی
غم نیست اگر ماه ملک نیمه نمانده ست
رخساره برافروز که ما را تو تمامی
زاهد نشد آگاه ز اسرار خرابات
ادراک وقایع نکند مردم عامی
هرگز نکند آرزوی خلعت شاهی
جامی که رسید از تو به تشریف غلامی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف ارزش و جایگاه عمر و جان محبوبش میپردازد. او از شگفتی و عشق خود به محبوب صحبت میکند و میپرسد که او از کجا آمده و نامش چیست. شاعر بیان میکند که دل و دیدهاش در جستوجوی مقام محبوب است، اما از وضعیت خستهدلها آگاه نیست. همچنین اشاره میکند که دمی که محبوب در حال حرکت است، بسیار ارزشمند است و آرزو میکند که او همیشه درخشنده و زیبا باشد. در پایان، شاعر به تفاوت بین زاهدان و مردم عادی اشاره میکند و میگوید که تنها آنهایی که به حقیقت رسیدهاند، میدانند که شهرت و مقام تنها در گرو محبت و تقدس محبوب واقعی است.
هوش مصنوعی: به جانم، ای عمر باارزش و ای جان عزیز، جانم فدای تو. تو از کجا هستی و نامت چیست؟
هوش مصنوعی: ما دل و چشم خود را به جایگاه تو اختصاص دادیم، اما مشخص نیست که با دلهای شکسته چه وضعیتی داریم.
هوش مصنوعی: دیدی که در جمع سگها، صدها راه و مسیر مختلف وجود دارد، اما هیچگاه نپرسیدی که از بین این همه، کدام یک از آنها متعلق به توست.
هوش مصنوعی: بر روی زمین، وجود آن پاها حیف است و بر چشم من، دیدن آن قدمها در زمانی که به آرامی حرکت میکنند، افسوس است.
هوش مصنوعی: نگران نباش اگر تابش ماه کامل نیست، چون تو با زیبایی و نور چهرهات همه چیز را کامل و روشنیبخش میکنی.
هوش مصنوعی: زاهد، که دچار آگاهی از رازهای میخانه نیست، نمیتواند وقایع را درک کند و فقط مردم عادی را میبیند.
هوش مصنوعی: هرگز کسی که جامهی دربار به او رسیده، آرزوی لباس سلطنت را نمیکند، چرا که او از مقام و تشریفات خود راضی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای غایت اندیشهٔ دانش سخنت را
می بوسم و می دارم چون دیده گرامی
شاید که ببندد کمر از لطف سخنهات
آب سخن جان سخنگو به غلامی
تو خضری و لطف سخنت آب حیاتست
[...]
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
کهش یار هم آواز بگیرند به دامی
دیشب همه شب دست در آغوش سلامت
و امروز همه روز تمنای سلامی
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل
[...]
ای داده بر وی تو قمر داو تمامی
پیش تو کمر بسته اسیران به غلامی
از شرم بنا گوش تو در گوشه نشیند
گر ماه ببیند که تو در گوشهٔ بامی
هر لحظه بدان زلف چو دامم بفریبی
[...]
گر طالب آنی که بماند ز تو نامی
از خانه ناموس برون نه دو سه گامی
قربان شو و بشنو ز لب یار پیامی:
عیار چو منصور شود بر همه کامی
ای ماه معربد، ز کجایی و چه نامی؟
یا رب بفدای تو دو صد جان گرامی
هر شیوه که بینم همه حسنست و ملاحت
روی تو ز روم آمد و زلفین تو شامی
پیچ و گره زلف تو ناگاه عیان شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.