گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶

 

دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستاز خانه برون آمد و بازار بیاراست
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیریندر وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آراماز زخم پدید است که بازوش تواناست
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مردتا صنع خدا می‌نگرند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶

 

امروز به هر حالی بغداد بخاراستکجا میر خراسانست، پیروزی آنجاست
ساقی، تو بده باده ومطرب تو بزن رودتا می خورم امروز، که وقت طرب ماست
می هست ودرم هست و بت لاله رخان هستغم نیست وگر هست نصیب دل اعداست


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴

 

گویند عقابی به در شهری برخاستوز بهر طمع پر به پرواز بیاراست
ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانیتیری ز قضای بد بگشاد برو راست
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوزوز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دیدگفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراستنشنید کس از سروقدان یک سخن راست
هر جا گذری اشک من از دیده پدیدارهر سو نگری روی وی از پرده هویداست
ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امیدماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست
ماییم و نشاطی که نه پیدا و نه پنهانماییم و بساطی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

ای آنکه توئی قبله ارباب کیاست

چون تو نبود راهنمائی بنفاست

گر دعوی دانش کنی از بهر مباهات

تسخیر نموده است ترا حبّ ریاست

ای سایس اغیار بتعلیم و هدایت

نفس دغلت را نکنی هیچ سیاست

ای حارس بیگانه ز انواع جهالت

خود را نکنی هیچ زابلیس حراست

عیب جلی خویش نه بینی بدو دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

از کوی مغان، نیم شبی، ناله نی، خاست
زاهد به خرابات مغان آمد و می‌، خواست
ما پیرو آن راهروانیم، که ما را
چون نی بنماید، به انگشت، ره راست
من کعبه و بتخانه نمی‌دانم و دانم
کانجا که تویی، کعبه ارباب دل، آنجاست
ای آنکه به فردا دهی امروز، مرا بیم!
رو، بیم کسی کن که امیدیش به فرداست
خواهیم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » شاهین و ماهی

 

ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت

این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست

دارای نهنگان خروشنده تر از میغ

در سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست

با سیل گران سنگ زمین گیر و سبک خیز

با گوهر تابنده و با لولوی لالاست

بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرش

بالای سر ماست ، ته پاست ، همه جاست

هر لحظه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری