گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۶

 

مال است و زر است مکسب تنکسب دل دوستی فزودن
بستان بی‌دوست هست زندانزندان با دوست هست گلشن
گر لذت دوستی نبودینی مرد شدی پدید نی زن
خاری که به باغ دوست رویدخوشتر ز هزار سرو و سوسن
بر هم دوزید عشق ما رابی منت ریسمان و سوزن
گر خانه عالم است تاریکبگشاید عشق شصت روزن
ور می ترسی ز تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۴

 

از ما مرو ای چراغ روشنتا زنده شود هزار چون من
تا بشکفد از درون هر خارصد نرگس و یاسمین و سوسن
بر هر شاخی هزار میوهدر هر گل تر هزار گلشن
جان شب را تو چون چراغییا جان چراغ را چو روغن
ای روزن خانه را چو خورشیدیا خانه بسته را چو روزن
ای جوشن را چو دست داوودیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۹۰

 

ای چشم من از رخ تو روشنچشمی به کرشمه بر من افگن
اکنون که به دیدن تو ما راشد چشم چو آب دیده روشن،
جان و دل و عقل هر سه هستنددر عشق تو چون دو چشم یک تن
ای مردم چشم دل خیالت!دارم ز تو من درین نشیمن،
در جامه تنی چو ریسمانیدر سینه دلی چو چشم سوزن
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳

 

ای چشم من از رخ تو روشن
چشمی بکرشمه بر من افگن
اکنون که بدیدن تو ما را
شد چشم چو آب دیده روشن
جان و دل و عقل هر سه هستند
در عشق تو چون دو چشم یک تن
ای مردم چشم دل خیالت
دارم ز تو من درین نشیمن
در جامه تنی چو ریسمانی
در سینه دلی چو چشم سوزن
دل در طلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۹

 

کو شیفته ای کجاست چون من
بر باد فراق داده خزمن
بگذاشته جان و تن معطل
بی جان چه کنم کجا برم تن
بی جان چه کند سفر ، مجویید
چیزی که کسی نیافت از من
در کوره ی آتش جدایی
نی من که چو موم گردد آهن
با دل گفتم که پرده راز
یکباره ز روی بر میفکن
گفت این چه حکایت است رفتم
من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری