گنجور

 
حکیم نزاری

کو شیفته ای کجاست چون من

بر باد فراق داده خزمن

بگذاشته جان و تن معطل

بی جان چه کنم کجا برم تن

بی جان چه کند سفر ، مجویید

چیزی که کسی نیافت از من

در کوره ی آتش جدایی

نی من که چو موم گردد آهن

با دل گفتم که پرده راز

یکباره ز روی بر میفکن

گفت این چه حکایت است رفتم

من هم چو تو نیستم تو جان کن

من گرد دهان دوست گردم

نی هم جو توام به کام دشمن

می گرد به گرد سر چو گردن

از طوق وفا کشید گردن

ای نور دو دیده ی نزاری

بی روی تو نیست دیده روشن

فریاد رسم ز هجر فریاد

مگذار چنینم آخر ای جَن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

از جود تو گشته تهی دست

وز صیت تو گوش آسمان

مجیرالدین بیلقانی

تا دستخوش جهان شدم من

در دست قناعتم ممکن

خود را به هزار فن گسستم

از همدمی جهان پر فن

تا پیشرو آتش اثیرست

[...]

سید حسن غزنوی

ای راحت روح و رامش تن

وصل تو طرب فزای و شیون

بر بوی لب تو عقل سر مست

وز رنگ رخ تو خانه گلشن

از شرم چو روی برفروزی

[...]

مولانا

مال است و زر است مکسب تن

کسب دل دوستی فزودن

بستان بی‌دوست هست زندان

زندان با دوست هست گلشن

گر لذت دوستی نبودی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه