گنجور

 
جلال عضد

ای زلف تو بخت تیره من

تاریکی او چو روز روشن

زین پس سرِ ما و خاک پایت

چون دست نمی رسد به دامن

عشق تو رسید و کرد تاراج

جان و دل و صبر و هوش از من

سوزد تر و خشک جمله یکسان

آتش چو در اوفتد به خرمن

بازیچه مدان که آتشی هست

این دود که می رود ز روزن

تا غمزه تو دلی رباید

صدجانِ بستان به وجه احسن

ای حلقه زلف تا بدارت

ارباب قلوب را نشیمن

آن کاکل عنبرین بر افشان

وین گرمی آفتاب بشکن

تا چند جلال دل شکسته

بی دوست بود به کام دشمن

 
 
نسکبان اندروید
مجیرالدین بیلقانی

تا دستخوش جهان شدم من

در دست قناعتم ممکن

خود را به هزار فن گسستم

از همدمی جهان پر فن

تا پیشرو آتش اثیرست

[...]

سید حسن غزنوی

ای راحت روح و رامش تن

وصل تو طرب فزای و شیون

بر بوی لب تو عقل سر مست

وز رنگ رخ تو خانه گلشن

از شرم چو روی برفروزی

[...]

مولانا

مال است و زر است مکسب تن

کسب دل دوستی فزودن

بستان بی‌دوست هست زندان

زندان با دوست هست گلشن

گر لذت دوستی نبودی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

کو شیفته ای کجاست چون من

بر باد فراق داده خزمن

بگذاشته جان و تن معطل

بی جان چه کنم کجا برم تن

بی جان چه کند سفر ، مجویید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه