گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۳

 

جان آمده در جهان سادهوز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان راآن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود رادر خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنانک شکروز خویش بجوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جانجان چشم به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کردهبی‌ساجد و مسجد و سجاده
هم بر لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۳

 

سرمست بتی لطیف سادهدر دست گرفته جام باده
در مجلس بزم باده نوشانبسته کمر و قبا گشاده
افتاده زمین به حضرت اوگردونش به خدمت ایستاده
خورشید و مهش ز خوبروییسر بر خط بندگی نهاده
خورشید که شاه آسمان استدر عرصه حسن او پیاده
وه وه که بزرگوار حوریستاز روزن جنت اوفتاده
لعلش چو عقیق گوهرآگینزلفش چو کمند تاب داده
در گلشن بوستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱۶

 

ای دهلی و ای بتان ساده
پگ بسته و جیره کج نهاده
خون خوردنشان به آشکاریست
گر چه به نهان خورند باده
فرمان نکنند، از آنکه هستند
از غایت ناز نامراده
نزدیک دلی چنان که دل را
برداشته گوشه ای نهاده
جایی که به ره کنند گلگشت
در کوچه دمد گل پیاده
آسیب صبا رسید بر دوش
دستارچه بر زمین فتاده
شان در ره و عاشقان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۳

 

آن کیست کلای کج نهاده
بر بسته میان و برگشاده
بگشوده در شرابخانه
مستانه صلای عام داده
رندانه درآمده به مجلس
بر دست گرفته جام باده
سلطان خود و سپاه خویشست
گه گشته سوار و گه پیاده
در کنج دل خرابهٔ ما
گنجی ز محبتش نهاده
شاهانه به تخت دل نشسته
جان همچو غلام ایستاده
بر هر طرفش هزار سید
هستند خراب و اوفتاده


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۹۲ - و له ایضا فی صفة صندوقچه

 

ای از پی حلّ و عقد دایم
در بند و گشایش او فتاده
جز با محرم ز غایت حفظ
راز دل خود برون نداده
سرکوفته یی و از صلابت
هم بر سر پای ایستاده
از بلعجی زبانت اوّل
گویا شده پس دهان گشاده
خاموشی و گاه نطق لفظت
بی صورت همه حروف ساده
گویا بزبان حال کز من
نتوان طلبید نا نهاده


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۹۳ - ایضا له

 

ای خواجه بدیدمت دل تو
چون عارض یار تست ساده
آگاه نیی که اندرین دور
منسوخ شدست نقل و باده
جایی که ز بیم تیغ کافر
گشتند نران دهر ماده
شاهان جهان فلک سواران
جستند چو لوریان پیاده
در هر بن خار ماهرویی
از پرده چو گل برون فتاده
بر هر سر راه نازنینی
لب بسته و چشمها گشاده
نا داده کسیش شربتب آب
جان داده به تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل