گنجور

 
نظامی

ای عالم جان و جان عالم

دلخوش کن آدمی و آدم

تاج تو ورای تاج خورشید

تخت تو فزون ز تخت جمشید

آبادی عالم از تمامیت

وآزادی مردم از غلامیت

مولا شده جملهٔ ممالک

توقیع ترا به صحّ ذلک

هم ملک جهان به تو مکرم

هم حکم جهان به تو مسلم

هم خطبهٔ تو طراز اسلام

هم سکهٔ تو خلیفه احرام

گر خطبهٔ تو دمند بر خاک

زر خیزد از او به جای خاشاک

ور سکه تو زنند بر سنگ

کس در نزند به سیم و زر چنگ

راضی شده از بزرگواریت

دولت به یتاق نیزه داریت

میرآخوری تو چرخ را کار

کاه و جو از آن کشد در انبار

آنچ از جو و کاه او نشان است

جو خوشه و کاه کهکشان است

بردی ز هوا لطیف خویی

وز باد صبا عبیر بویی

فیض تو که چشمهٔ حیات است

روزی ده اصل امهات است

پالودهٔ راوق ربیعی

خاک قدم تو از مطیعی

هرجا که دلی است قاف تا قاف

از بندگی تو می‌زند لاف

چون دست ظفر کلاه بخشی

چون فضل خدا گناه بخشی

باقی است به ملک در سیاست

پیش و پس ملک هست پاست

گر پیش روی چراغ راهی

ور پس باشی جهان پناهی

چون مشعله پیش بین موافق

چون صبح پسین منیر و صادق

دیوان عمل نشان تو داری

حکم عمل جهان تو داری

آنها که در این عمل رئیسند

بر خاک تو عبدُه‌ُ او نویسند

مستوفی عقل و مشرف رای

در مملکت تو کار فرمای

دولت که نشانهٔ مراد است

در حق تو صاحب اعتقاد است

نصرت که عدو ازو گریزد

از سایهٔ دولت تو خیزد

گویی عملت که نور دیده است

از دولت و نصرت آفریده است

با هر که به حکم هم نبردی

بندی کمر هزار مردی

بی‌آنکه به خون کنی برش را

در دامنش افکنی سرش را

وآنکس که نظر بدو رسانی

بر تخت سعادتش نشانی

بر فتح نویسی آیتش را

واباد کنی ولایتش را

گرچه نظر تو بر نظامی

فرخنده شد از بلند نامی

او نیز که پاسبان کوی است

بر دولت تو خجسته روی است

مرغی که همای نام دارد

چون فرخی تمام دارد

این مرغ که مهر تست مایه‌ش

نشگفت که فرخست سایه‌ش

هر مرغ که مرغ صبحگاه است

ورد نفسش دعای شاه است

با رفعت و قدر نام دارد

بر فتح و ظفر مقام دارد

با رفعت و قدر باد جاهت

با فتح و ظفر سریر و گاهت

عالم همه ساله خرم از تو

معزول مباد عالم از تو

اقبال مطیع و یار بادت

توفیق رفیق کار بادت

چشم همه دوستان گشاده

از دولت شاه و شاهزاده