گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۲

 

رفتیم بقیه را بقا بادلابد برود هر آنک او زاد
پنگان فلک ندید هرگزطشتی که ز بام درنیفتاد
چندین مدوید کاندر این خاکشاگرد همان شدست کاستاد
ای خوب مناز کاندر آن گوربس شیرینست لا چو فرهاد
آخر چه وفا کند بناییکاستون ویست پاره‌ای باد
گر بد بودیم بد ببردیمور نیک بدیم یادتان باد
گر اوحد دهر خویش باشیامروز روان شوی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۳

 

جانی که ز نور مصطفی زادبا او تو مگو ز داد و بیداد
هرگز ماهی سباحت آموختآزادی جست سرو آزاد
خاری که ز گلبن طرب رستگلزار به روی او شود شاد
دورست رواق‌های شادیاز آتش و آب و خاک و از باد
زین چار بسیط چون چلیپاترکیب موحدان برون باد
زان سو فلکیست نیک روشنزان سو ملکیست بسته مرصاد
کمتر بخشش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵

 

از بس که کشیدم از تو بیداداز دست تو آمدم به فریاد
فریاد از آن کنم که آمدبر من ز تو ای نگار بیداد
داد از دل پر طمع چه دارمبر خیر چرا کنم سر از داد
مردی چه طلب کنم ز آتشنرمی چه طلب کنم ز پولاد
شادی ز دل منست غمگیندر عشق تو ای بت پری‌زاد
هرگز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

فریاد که رفت خونم از یادچون دیده به روی قاتل افتاد
فرزند بشر بدین روش نیستحوری بچه‌ای تو یا پریزاد
آتش به درون من کسی زدکز خانه تو را برون فرستاد
تا طرهٔ پرشکن گشادیعشقم گرهی ز کار نگشاد
تا دانهٔ خال تو برآیدبس خرمن جان من که رفت برباد
بر بست به راستی میان رادر بندگی تو سرو آزاد
عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۶

 

فریاد، ز غمزه تو فریاد
کز وی شغبی به عالم افتاد
فریاد رسی که رفت بر چرخ
ما را ز کرشمه تو فریاد
تو مردم چشم ما و ما را
بر گوشه دل نیاوردی یاد
دریاب مرا که آهم از غم
چون صور صدای حشر درداد
گر واسطه وصال نبود
آن کیست که نیست با غمت شاد؟


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

آن شوخ که داد دلبری داد

در فن ستمگریست استاد

بنیاد مرا بخواهد او کند

کرده است دگر ستیزه بنیاد

از جور و جفاش کی برم جان

و ز بیدادش کجا برم داد

از غمزهٔ کافرش صد افغان

و ز دست غمش هزار فریاد

یک لحظه نمی‌رود ز یادم

یک لحظه نمیکند مرا یاد

باد است بگوش او حدیثم

آندم که رساندش بدو باد

خرم چو شوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

غم کشت مرا ز دست غم داد

فریاد ز غم هزار فریاد

اجزای مرا ز هم فروریخت

غم داد مرا چو گرد بر باد

بنیاد مرا نهاد بر غم

آن روز که ساخت دست استاد

بنیاد منست بر غم و هم

غم میکندم ز بیخ و بنیاد

ای دوست بگو بغم که تا کی

بر جان اسیر خویش بیداد

نی نی نکنم شکایت از غم

ویرانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

داد از غم عشقت ای صنم داد

فریاد ز تو هزار فریاد

بیمارت را نمی‌کنی به

غمناکت را نمیکنی شاد

بر نالهٔ من نمی‌کنی رحم

وز روز جزا نمیکنی یاد

داد از تو کجا برم که جز تو

کس نتواند داد من داد

من در غم تو تو لا ابالی

انی فی داد و انت فی واد

یکباره بیا بریو خونم

از من تسلیم و از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۸

 

فریاد نمی رسند فریاد
از دست ستمگران بیداد
جان در سر عشق کرد و شیرین
در گوش نکرد شور فرهاد
اطراف جهان پر از پری روی
چون دیده بدوزد آدمیزاد
مسکین چه کند دگر گرفتار
تسلیم چو در کمند افتاد
تا صبر حجاب عشق گردد
عقل آمد و پیش من بَراِستاد
ناگاه فتاد آتش عشق
در خرمن عقل و داد بر باد
من می خواهم که دامن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۸۱ - ایضا؛ له

 

زان پس که هزار غصّه خورم
در بندگیت سه سال آزاد
گفتم شودم جرایت افزون
چون هر کس را زیادتی داد
افزون نشد این و آنچه خود بود
یکبارگی از قلم بیفتاد
از صورت حال خود برین شکل
دانی که چه آیدم همی یاد
خر رفت که آورد سرویی
ناورد سرو و گوش بنهاد


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل