لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
قوامی رازی

ای زلف تو همچو شاخ شمشاد

وی قد تو همچو سرو آزاد

هر چند مرا زهر دو رنج است

بااین همه تا بود چنین باد

اشک من و روی خویشتن بین

گر دجله ندیده ای و بغداد

زلف تو اگر دلی ز من برد

لبهای تو صد هزار جان داد

گوئی که زبان تو که بستست؟

آن بست که آب دیده بگشاد

پرسی که تو را که زد چه گویم

آن زد که عقیله ای چو تو زاد

شادی برسد مرا ز وصلت

از شیرین غم رسد به فرهاد

از دست تو خواستم چو کردن

فریاد کم از تو بود بیداد

شیرینی یاد کرد آن لب

اندر گلوم شکست فریاد

رفت آن که تو بودی و قوامی

دیگر نشود ز وصل تو شاد

کی باز شود به جای هرگز

خشتی که ز کالبد بیفتاد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای خاصه شاه شرق فریاد

چرخم بکشد همی ز بیداد

نابسته دری ز محنت من

صد در ز بلا و رنج بگشاد

بی‌محنت نیستم زمانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
انوری

از بس که کشیدم از تو بیداد

از دست تو آمدم به فریاد

فریاد از آن کنم که آمد

بر من ز تو ای نگار بیداد

داد از دل پر طمع چه دارم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

از عشوه روزگار فریاد

کو خود ز وفا نمی کند یاد

آباد بر آن کسی که او هست

از بندگی زمانه آزاد

بر عمر مساز تکیه چون هست

[...]

عطار

شهری است وجود آدمی زاد

بر باد نهاده شهر بنیاد

باد است که خاک را براند

چون باد گذشت خاک استاد

دل خسرو شهر و عقل دستور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه