گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۱۷

 

خاقانیا به سائل اگر یک درم دهیخواهی جزای آن دو بهشت از خدای خویش
پس نام آن کرم کنی ای خواجه برمنهنام کرم به دادهٔ روی و ریای خویش
بر دادهٔ تو نام کرم کی بود سزاتا داده را بهشت ستانی سزای خویش
تا یک دهی به خلق و دو خواهی ز حق جزاآن را ربا شمر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

گر بنگری در آینه روزی صفای خویشای بس که بی‌خبر بدوی در قفای خویش
ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شددم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش
منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازینتا نازنین دلت نشود مبتلای خویش
معذور دار، اگر قمرت گفته‌ام، که منمستم، حدیث مست نباشد بجای خویش
ما را تویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵

 

مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویشناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش
صدبار گفته‌ام دل خود را بدین هوس:کای دل به قتل خویشتنی رهنمای خویش
وقتی علاج مردم بیمار کردمیاکنون چنان شدم که ندانم دوای خویش
باشد بجای خویش اگرم سرزنش کنیتا پیش ازین چرا ننشستم بجای خویش؟
پیش تو نیست روی سخن گفتنم، مگربر دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳

 

چندین هزار صید فتد از قفای توهر گه که التفات کنی بر قفای خویش
امکان شکوه هست ز جور و جفای توشرم آیدم ز دعوی مهر و وفای خویش
دانی ز ناله بهر چه خاموش گشته‌امرشک آیدم به عالم عشق از صدای خویش
از شنعتی که محرم و بیگانه می‌زندمگذر ز آشنای دیر آشنای خویش
یا لاف عاشقی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۳

 

هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بی چاره من اسیر دل مبتلای خویش
هم جان درون این دل و هم دوست، وه که من
خونابها خورم ز دل بی وفای خویش
فرداست ار به بنده جدایی، دلا، بیا
کامروز نوحه ای بکنم از برای خویش
تا من از آن دل شدم و دل ازان دوست
این جان من کیای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

رهی معیری » چند قطعه » همت مردانه

 

در دام حادثات ز کس یاوری مجوی

بگشا گره به همت مشکل گشای خویش

سعی طبیب موجب درمان درد نیست

از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

بر عزم خویش تکیه کن ار سالک رهی

واماند آن که تکیه کند برعصای خویش

گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه

چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش

کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی

رانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۴

 

بیگانه گشته‌ام ز همه مدعای خویش
در آشنایی بت ناآشنای خویش
تا برندارم از سر کوی بتان قدم
افتاده‌ام چو سلسله دایم به پای خویش
جایی نمانده است که بیخود نرفته‌ام
با آنکه برنداشته‌ام پا ز جای خویش
یک لحظه بر مراد دل خود نبوده‌ام
با آنکه سر نتافته‌ام از رضای خویش
درمان درد عشق بجز درد عشق نیست
با درد خو گرفتم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی