بیگانه گشتهام ز همه مدعای خویش
در آشنایی بت ناآشنای خویش
تا برندارم از سر کوی بتان قدم
افتادهام چو سلسله دایم به پای خویش
جایی نمانده است که بیخود نرفتهام
با آنکه برنداشتهام پا ز جای خویش
یک لحظه بر مراد دل خود نبودهام
با آنکه سر نتافتهام از رضای خویش
درمان درد عشق بجز درد عشق نیست
با درد خو گرفتم و کردم دوای خویش
قدسی به پادشاه و گدا نیست حاجتم
هم پادشاه خویشتنم، هم گدای خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از حس بیگانگی و عدم تعلق به خود و اطرافش سخن میگوید. او به نوعی در جستجوی عشق و زیبایی است و در این مسیر، خود را از همه چیز جدا احساس میکند. با وجود اینکه در جایی قرار دارد، اما نمیتواند از حال و هوای دلخواهش بیرون بیاید. او برای درمان درد عشق، تنها به خود درد عشق تکیه میکند و میگوید که به این درد عادت کرده است. همچنین در نهایت تأکید میکند که در وجود خود هم پادشاه و هم گدای عشق است و نیازی به واسطه ندارد.
هوش مصنوعی: در میان آشنایان و دوستان خود احساس بیگانگی و دوری میکنم، به طوری که دیگر نمیتوانم به ادعاها و شناختهایی که از خود داشتم، تکیه کنم. این حس در برابر معشوقی که با وجود نزدیکی، برایم ناشناخته است، بهطور خاص بیشتر آزاردهنده است.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق و دلباختگی به معشوقان، هرگز از مسیر عشق و محبت پا برنمیدارم و همچون زنجیری به پای خودم بستهام.
هوش مصنوعی: جایی باقی نمانده که من بهطور بیدلیل نرفته باشم، حتی با اینکه از جایی که هستم تکان نخوردهام.
هوش مصنوعی: من هرگز لحظهای به خواستهی قلبیام نرسیدم، با این حال از رضایت خودم خارج نشدهام.
هوش مصنوعی: تنها راه درمان درد عشق، مواجهه با همان درد است. من با این درد آشنا شدم و آن را به عنوان درمان خود پذیرفتم.
هوش مصنوعی: مرتبۀ انسانی من فراتر از طبقات اجتماعی است؛ نیاز من به کمک و حمایت نه تنها از پادشاه، بلکه از خودم و درون خودم نیز تأمین میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بی دوست مانده ام چو تو را دوست خوانده ام
کز دوست دوستانه ندیدم جزای خویش
گر عاشقی خطاست به نزدیک عاقلان
آن عاشقم که خوش بودم با بلای خویش
ماهی و دل هوای تو را کرده است خوش
[...]
خاقانیا به سائل اگر یک درم دهی
خواهی جزای آن دو بهشت از خدای خویش
پس نام آن کرم کنی ای خواجه برمنه
نام کرم به دادهٔ روی و ریای خویش
بر دادهٔ تو نام کرم کی بود سزا
[...]
هر کو کند تصّور رنج و بلای خویش
باشد بجای خود که نباشد بجای خویش
هر کام دل که چرخ کسی را دهد بطبع
عاقل نخواندش بجز از خونبهای خویش
دانا درین مقام گرش دسترس بود
[...]
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
دشمن به دشمن آن نپسندد که بی خرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
[...]
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بی چاره من اسیر دل مبتلای خویش
هم جان درون این دل و هم دوست، وه که من
خونابها خورم ز دل بی وفای خویش
فرداست ار به بنده جدایی، دلا، بیا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.