گنجور

 
ادیب صابر
 

بی دوست مانده ام چو تو را دوست خوانده ام

کز دوست دوستانه ندیدم جزای خویش

گر عاشقی خطاست به نزدیک عاقلان

آن عاشقم که خوش بودم با بلای خویش

ماهی و دل هوای تو را کرده است خوش

خرم دلی بود که گزیند هوای خویش

آنم که تا اجل نرسد در قفای من

یابی دعای خیر من اندر قفای خویش

تحسین کند فلک چو بخوانم ثنای تو

بر من سخا کنی چو ببینی ثنای خویش