گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگارییاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری
چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانیدر دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکببر دامنش مبادا زین خاکیان غباری
چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانیکم غایت توقع بوسیست یا کناری
می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۱

 

زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباریچون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شستم از خود تا دست من تو گیریزان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبانتا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری
زان اشکبار گشتم چون ابر در بهارانتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۲

 

گر از شراب دوشین در سر خمار داریبگذار جام ما را با این چه کار داری
ور تازه‌ای نه دوشین بنشین بیا بنوش اینتا از خیال پیشین زنهار سر نخاری
تا سنگ را پرستی از دیگران گسستیدریا تو را نشاید گر سیل یاد آری
در بارگاه خاقان سودای پرنفاقانزنبیل هر گدایی در پیش شهریاری
فهرست یاد کینی با لطف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۰

 

با صد هزار دستان آمد خیال یاریدر پای او بمیرا هر جا بود نگاری
خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدیاین جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستیتا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شهآن چنگ را در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۴

 

وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاریارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری
دل را مکن چو خاره، مگزین ز ما کنارهیا منیة الفاد، دار ولا تمار
ساقی خاص روحی، در ده می صبوحیاللیل قد تولی و البدر فی‌التواری
ای برده هوش ما را، یار آر دوش ما رااسقیتنا کسا صرفا علی‌الخمار
مار را خراب کردی، غرق شراب کردیحتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۹

 

چون است حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کنمرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فرو هلور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآردچون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عود است زیر دامن یا گل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۳

 

عمری به بوی یاری کردیم انتظاریزآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری
از دولت وصالش حاصل نشد مرادیوز محنت فراقش بر دل بماند باری
هر دم غم فراقش بر دل نهاد باریهر لحظه دست هجرش در دل شکست خاری
ای زلف تو کمندی ابروی تو کمانیوی قامت تو سروی وی روی تو بهاری
دانم که فارغی تو از حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۰ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

ای لعبت حصاری، شغلی دگر نداریمجلس چرا نسازی، باده چرا نیاری
چونانکه من به شادی روزی هم گذارمخواهم که تو به شادی روزی همی‌گذاری
گر دوستدار مایی، ای ترک خوبچهرهزین بیش کرد باید مارات خواستاری
بنمای دوستداری، بفزای خواستاریزیرا که خواستاری باشد ز دوستداری
تو خوارکار ترکی، من بردبار عاشقخوش نیست خوارکاری، خوبست بردباری
گر با تو بردباری چندین نکردمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاریکان سنگدل دلم را خواری نمود خواری
چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادمبسته به دوستی دل بنموده دوستداری
گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردمبر طمع دلستانی ماندم به دل‌سپاری
کی باشد این بخیلی با وی به دادن دلکی باشد از لبانش یکباره سازواری
گوید همی چه نالی یاری چو من ندارییاریست آنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶

 

باغ بهشت بیند بی‌داغ انتظاریآن کش ز در درآید هر لحظه چون تو یاری
بر صید گاه دولت نگرفته‌اند هرگزشاهان به باز و شاهین زین خوب‌ترشکاری
چون بلبل ار بنالم واجب کند کزین ساندر دامن دل من نگرفته بود خاری
بر دل گذر نمی‌کرد این روز نامرادیوقتی که بود ما را روزی و روزگاری
ایمن نمی‌نشینم، کاسان دهد بکشتنچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۹

 

ساقی، بده شرابم، کندر چنین بهارینتوان شراب خوردن بی‌مطربی و یاری
یاری لطیف باید، گوینده‌ای موافقتا می‌تواند از تن کردن بدل گذاری
آن کش نشسته باشد در خانه لاله‌روییحاجت نباشد او را رفتن به لاله‌زاری
چون تاختن کند غم آهنگ سبزه‌ای کنبر گرد او کشیده از بید و گل حصاری
آن ترک را به مستی امروز در میان کشور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - وله نورالله قبره

 

گریان در آخر شب، چون ابر نوبهاریبر خاک نازنینی کردم گذر به زاری
نزدیک او چو رفتم، خاکش به دیده رفتمدیگر ز سر گرفتم آیین سوکواری
گفتم که : ای گذشته، ما را به غصه هشتهآه! از کجات پرسم: چونی و در چه کاری؟
حالم تباه کردی، حال تو چیست گویی؟روزم سیاه کردی، شب چون همی گذاری؟
روحش به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹

 

یا باری البرایا یا زاری الذرارییا راعی الرعایا یا مجری الجواری
سلطان بی وزیری دیان بی‌نظیریقهار سختگیری ستار بردباری
روق الغصون صنعا زینت کالغوانیورق الطیور شوقا توجت کاقماری
سرو از تو در تمایل در کله ربیعیمرغ از تو در ترنم بر سرو جویباری
یا واهب العطایا یا دافع البلایایا غافر الخطایا یا مسری السواری
عکسی فکنده نورت بر شمع آسمانیبوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟چون می‌شویم عاشق بر چهرهٔ تو باری
از گلبن جمالت خاری است حسن خوبانمسکین کسی کزان گل قانع شود به خاری!
خواهی که همچو زلفت عالم بهم بر آید؟ژبنمای عاشقان را از طرهٔ تو تاری
آن خوشدلی کجا شد؟ وان دور کو که ما رادیدار می‌نمودی، هر روز یک دو باری؟
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

ای ز آفتاب رویت مه برده شرمساریپیداست بر رخ تو آثار بختیاری
اندر بیان نگنجد وندر زبان نیایداز عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داری
ای نوش داروی جان اندر لبت نهفتهبا مرهمی چنینم چون خسته می‌گذاری
افغان و زاری من از حد گذشت بی توگر چه بکرد بلبل بی گل فغان و زاری
امیدوار وصلم از خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۴

 

ای زآفتاب رویت مه برده شرمساری
پیداست بر رخ تو آثار بختیاری
اندر بیان نگنجد واندر زبان نیاید
از عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داری
ای نوش داروی جان اندر لبت نهفته
بامر همی چنینم چون خسته می گذاری
افغان و زاری من از حد گذشت بی تو
گر چه بکرد بلبل بی گل فغان و زاری
امیدوار وصلم از خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷

 

دیدم جمال قاتل در وقت جان سپاریدادم تسلی دل در عین بی قراری
خواری کشان حسنش گلهای بوستانیشوریدگان عشقش مرغان شاخساری
شاخ گلی که آبش از جوی دیده دادمدورم ز خویشتن کرد با صد هزار خواری
دوش آن مهم به تندی می‌زد به تیغ و می گفتکاین است دوستان را پاداش دوستاری
خون آبه جگر بود کز چشم تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاری

کار من از تو درهم روز من از تو تاری

گر نیستی تن من تا چند گوژپشتی

ور نیستی دل من تا چند بیقراری

کردی سیاهکارم تا کی سفیدچشمی

کردی سفید چشمم تا کی سیاهکاری

تا رسم روزگارت شد آفتاب‌پوشی

رسم منست تا روز هرشب ستاره باری

جز توکدام هندو بر دل زند شبیخون

جز تو کدام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

 

یاریست یار یاران یاری چگونه یاری
یاری که می توان گفت داریم یار غاری
یاری اگر ز یاری باری رسید بر وی
ما را نبود هرگز از یار خویش باری
نقش خیال رویش بر دیده می نگاریم
در چشم ما نظر کن روشن ببین نگاری
جز عاشقی و رندی کار دگر نداریم
مستانه در خرابات مائیم و خواندگاری
در عین ما نظر کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی