گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰

 

هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم

من روی ترا ای بت مانند ندانم

هر گه که برآیی به سر کو به تماشا

خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم

هجرانت دمار از من بیچاره برآورد

[...]

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۱

 

از عشق ندانم که کیم یا به که مانم

شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم

از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی

دل سوخته پوینده شب و روز دوانم

با کس نتوانم که بگویم غم عشقش

[...]

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

جانا ز غم عشق تو امروز چنانم

کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم

بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم

وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم

زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس

[...]

انوری
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۶

 

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

[...]

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۸

 

ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم

من مرد غریبم نه از این شهر جهانم

گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد

دانم که نگویم نتوانم که ندانم

آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد

[...]

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸۹

 

ساقی ز پی عشق روان است روانم

لیکن ز ملولی تو کند است زبانم

می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت

ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم

چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم

[...]

مولانا
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹۶

 

ماهی رود و من همه شب خواب ندانم

وه این چه حیات است که من می گذرانم

گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»

من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟

یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷

 

درهجر تو درمان دل خسته ندانم

زان پیش که روزی به غمت می‌گذرانم

گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم

آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم

بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟

[...]

اوحدی
 

جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات » شمارهٔ ۲۰۱

 

من بنده آن قامت و بالا و میانم

من عاشق و شوریده و شیدای فلانم

من واله عیّاری آن نرگس مستم

حیران خرامیدن آن سرو روانم

ای عمر گرامی! خبرت نیست که بی تو

[...]

جلال عضد
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۵

 

بلبل صفت از عشق تو فریاد زنانم

ای دوست بجز مدح و ثنای تو ندانم

من دم نزنم بی تو و یاد تو از آن روی

در همت عالی همه نیکست زبانم

چون سوسن آزاد که او جمله زبانست

[...]

جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۰

 

فریاد که از دست تو فریاد زنانم

فریاد که بر دوست نه این بود گمانم

با آنکه تو یاد من دلخسته نیاری

خالی نشد از ذکر تو پیوسته زبانم

گر زآنکه نه آنی تو که بودی به حقیقت

[...]

جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۱

 

از دست غم عشق تو فریاد کنانم

بودم ز شب هجر تو نالان و چنانم

گر زآنکه نه آنی که بدی با من مسکین

باری من بیچاره به عشق تو همانم

دل بردی و دلداری ما نیک نکردی

[...]

جهان ملک خاتون
 

حیدر شیرازی » دیوان مونس الارواح » غزلیات » شمارهٔ ۳۱ - و له ایضا

 

من عاشق آن سنگدلِ تنگ‌دهانم

دل‌بستهٔ آن پستهٔ شیرین فلانم

خواهم که برش بَرْ بَرِ چون سیم بسایم

خواهم که لبش بر لب شیرین برسانم

آیا بُوَد آن روز که در مجلس شادی

[...]

حیدر شیرازی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانم

جویید به او گرد نبوَد هیچ ندانم

ای اشک چو آن رویِ نکو روزیِ مانیست

بی وجه تو را در طلبش چند دوانم

با شمع چو گفتم غمِ دل گفت که من نیز

[...]

خیالی بخارایی
 

امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶ - در طور مخدوم

 

در دیر مغان شیفته پیر و جوانم

خاک قدم مغبچه و پیر مغانم

ایام قدح خواریم ای شیخ چه پرسی

از غایت مستی چو شب از روز ندانم

من بیخود و پرسند که چونی چه جوابست؟

[...]

امیرعلیشیر نوایی
 

اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۹

 

عمریست که من خاک ره درد کشانم

چون سایه قدم بر قدم پیر مغانم

از زهد برندی چو فتادم چه تفاوت

آن روز همین بودم و امروز همانم

با پیر مغان بسته ام اینعهد که دیگر

[...]

اهلی شیرازی
 

فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵

 

ای شمع که شد سوخته عشق تو جانم

روشن شده باشد بتو هم سوز نهانم

مشهور جهان چون نشود حسن تو از من

عمریست من از عشق تو رسوای جهانم

بر بند زبانم بتکلف که نیفتد

[...]

فضولی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷

 

گر شرم وصالت نبود قفل زبانم

گویم که فراق تو چها کرد به جانم

هنگام شکایت ز تو، از بس که گزیدم

چون بار صنوبر شده صد پاره زبانم

لرزد چو جرس بر سر هر ناله مرا دل

[...]

قدسی مشهدی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۴

 

نی قابل سودم نه سزاوار زیانم

چون صبح غباری به هوا چیده دکانم

عمری‌ست چو گردون به‌ کمند خم تسلیم

زه در بن گوش که کشیده است کمانم

غیر از دل سنگین تو در دامن این‌کوه

[...]

بیدل دهلوی
 
 
۱
۲