گنجور

 
جهان ملک خاتون

فریاد که از دست تو فریاد زنانم

فریاد که بر دوست نه این بود گمانم

با آنکه تو یاد من دلخسته نیاری

خالی نشد از ذکر تو پیوسته زبانم

گر زآنکه نه آنی تو که بودی به حقیقت

من بنده ی بیچاره در اخلاص همانم

من بر سر آنم که کنم جان به فدایش

گر در چمنی جلوه دهد سرو چمانم

زین بیش جفا هم نتوان کرد چو کردی

خون جگر از دیده غم دیده روانم

نگذشت ز راه ستم آن یار جفاجوی

هر چند که از چرخ گذشتست فغانم

گرچه سر برگ من دلخسته نداری

ای وصل رخت آرزوی هر دو جهانم