گنجور

 
جلال عضد

من بنده آن قامت و بالا و میانم

من عاشق و شوریده و شیدای فلانم

من واله عیّاری آن نرگس مستم

حیران خرامیدن آن سرو روانم

ای عمر گرامی! خبرت نیست که بی تو

عمری به چه خونابه دل می گذرانم؟

احوال مرا هر که در آفاق شنیدند

وان بخت ندارم که به گوش تو رسانم

یک روز به بالین من خسته قدم نه

بنگر که ز تیمار فراقت به چه سانم

نی صبر که بی روی تو یک دم بنشینم

نی بخت که در پهلوی خویشت بنشانم

از شوق تو صد بوسه زنم بر دهن خویش

هرگاه که نام تو برآید به زبانم

ابروی تو با غمزه خلایق چو ببینند

دانند که من کشته آن تیر و کمانم

خواهم که درآییم من و تو به سماعی

تو دست برافشانی و من جان بفشانم

از پرتو رخسار تو ای شمع جهانسوز

آتشکده ای ساخته ای بر دل و جانم

جورت بکشم تا ز وجودم رمقی هست

ورتاب و توانم نبود تا بتوانم

از من ببریدی و نه این بود امیدم

از عهد بگشتی و نه این بود گمانم

مشنو که جلال از تو بپیچد سر مویی

یک موی تو بهتر ز همه ملک جهانم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم

من روی تو را ای بت مانند ندانم

هر گه که برآیی به سر کو به تماشا

خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم

هجرانت دمار از من بیچاره برآورد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
انوری

جانا ز غم عشق تو امروز چنانم

کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم

بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم

وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم

زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس

[...]

مولانا

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
امیرخسرو دهلوی

ماهی رود و من همه شب خواب ندانم

وه این چه حیات است که من می گذرانم

گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»

من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟

یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن

[...]

اوحدی

درهجر تو درمان دل خسته ندانم

زان پیش که روزی به غمت می‌گذرانم

گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم

آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم

بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه