گر شرم وصالت نبود قفل زبانم
گویم که فراق تو چها کرد به جانم
هنگام شکایت ز تو، از بس که گزیدم
چون بار صنوبر شده صد پاره زبانم
لرزد چو جرس بر سر هر ناله مرا دل
گویا که به غمهای تو پیوسته فغانم
گر بر ورق دل نهم انگشت، ز گرمی
چون خامه مو دود برآید ز بنانم
امروز نیم رانده ز بزم تو چو قدسی
عمریست که از دور به حسرت نگرانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شدت تحت تأثیر جدایی از معشوق خود قرار دارد و از درد و غمش سخن میگوید. او احساس میکند که اگر شرم از وصال نبود، میتوانست درد فراق را به وضوح بیان کند. زبانش به خاطر غم و نالههایش پردهدار شده و مانند صنوبر شکسته است. دلش به شدت میلرزد و نالههایش مانند زنگولهای میزنند. او با اشاره به حرارت عشق، بیان میکند که چقدر به یاد معشوقش میافتد و این احساس در دلش شعلهور است. در نهایت، از حسرت دوری از معشوق و عدم ورود به محفل او ابراز نگرانی میکند.
هوش مصنوعی: اگر شرم از وصالت نبود، زبانم را قفل نمیزدم و میگفتم جدایی تو چه بر سر جانم آورده است.
هوش مصنوعی: وقتی از تو شکایت میکنم، به خاطر دردهای زیاد، انگار زبانم در اثر غم و مصیبت به صد پاره تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر دردهایت به شدت میلرزد و هر بار که نالهای سر میزنم، گویی مثل صدای جرس به لرزه میافتد. حس میکنم که فریادهای من به غمهای تو پیوسته است.
هوش مصنوعی: اگر انگشت بر قلبم بگذارم، از گرمای آن چون جوهر دودی از انگشت من بیرون میآید.
هوش مصنوعی: امروز احساس میکنم که از محفل تو طرد شدهام و مانند یک فرشته سالهاست که از دور به تو نگاه میکنم و در حسرت آن لحظات هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشا
خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآورد
[...]
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
[...]
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
[...]
ماهی رود و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من می گذرانم
گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»
من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟
یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن
[...]
درهجر تو درمان دل خسته ندانم
زان پیش که روزی به غمت میگذرانم
گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم
آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم
بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.