در دیر مغان شیفته پیر و جوانم
خاک قدم مغبچه و پیر مغانم
ایام قدح خواریم ای شیخ چه پرسی
از غایت مستی چو شب از روز ندانم
من بیخود و پرسند که چونی چه جوابست؟
این مسأله را چونکه ندانم که چسانم
چون بوسه به پای تو زدم کرد دلم ضعف
کز پای تو برداشتن سر نتوانم
سیر ملکوت از قدح پر کنم آری
این نوع سبک روح از آن رطل گرانم
زان روی به میخانه کنم عزم که یک دم
از رنج خودی خاطر خود را برهانم
فانی به بیابان فنا رفت چو شد مست
امید ازو چونکه شوم مست نمانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وضعیتی از عشق و مستی اشاره دارد که در آن بینش و خودآگاهی را از دست داده است. او خود را شیفته و مجذوب پیر و جوانان ساکن در دیر مغان میبداند و به طرز خاصی عشق و خنکای پای محبوب را توصیف میکند. احساساتی چون بیخودی و ناتوانی در پاسخگویی به پرسشهای زندگی، به وضوح بروز میکند. شاعر اظهار میدارد که با بوسیدن پای محبوب احساس ضعف میکند و نمیتواند از آن دست بکشد. او به هدیهای که از مستی عائدش میشود اشاره میکند و نشان میدهد که از رنج و عذاب خود به دنبال رهایی است. در نهایت، او به فنا و زوال زندگی و امیدی که در مستی وجود دارد، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در میخانه، جوان و پیر را مجذوب خود کردهام و به خاطر پاهای محبوبه و پیر مغان، خود را در عشق غرق کردهام.
هوش مصنوعی: ای شیخ، ما در روزهای شرابخواری هستیم و تو چه توقعی داری؟ من از شدت مستی نمیتوانم شب را از روز تشخیص دهم.
هوش مصنوعی: من در حالتی هستم که نمیدانم چه خبر است و دیگران از من میپرسند چطور هستم. در واقع، چون خودم نمیدانم چه حالی دارم، چه پاسخی باید بدهم؟
هوش مصنوعی: وقتی بوسهای به پای تو زدم، دلم به شدت ضعیف شد، به طوری که نتوانستم سرم را از پای تو بلند کنم.
هوش مصنوعی: من میخواهم با شراب ملکوتی سیر و سیراب شوم. این حالت سبک و روحی که دارم، نتیجه سنگینی و بار گران زندگیام است.
هوش مصنوعی: به خاطر نجات دادن روح و ذهنم از درد و رنج خود، تصمیم دارم که به میخانه بروم و در آنجا لحظهای آرامش بیابم.
هوش مصنوعی: یک شخص، که به نوعی خود را در حال ناپدید شدن و محو شدن میبیند، به بیابانی سفر میکند. او تحت تأثیر امیدی که دارد، مست میشود و این حالت مستی او را از باقی ماندن در واقعیت و زندگی دور میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشا
خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآورد
[...]
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
[...]
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
[...]
ماهی رود و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من می گذرانم
گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»
من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟
یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن
[...]
درهجر تو درمان دل خسته ندانم
زان پیش که روزی به غمت میگذرانم
گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم
آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم
بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.