گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

آن جلوه که در پرده روش های نهان داشت

از پرده برآمد روشی بهتر از آن داشت

ذوقی به چمن داد که در خنده ابرست

شوری ز گل انگیخت که بلبل به فغان داشت

امروز که شد عشرت می لعل قبا شد

وان روز که بود آفت دی رنگ خزان داشت

این جلوه حسن است که در پرده نگنجد

این قصه عشقست که پنهان نتوان داشت

در باغ خروش از در و دیوار برآمد

کز غنچه لبان خاک به دل راز نهان داشت

بی خواست برآورد سر از طرف چمن ها

چندان که زمین تازه نهالان جوان داشت

مشاطگی هر خس و هر خار صبا کرد

از بس که چمن غالیه در غالیه دان داشت

ایمن نتوان بود که از ابر بهاری

شد لاله ستان هرچه زمین ژاله ستان داشت

دستار گل امروز نگر گشته پریشان

دیروز گر از غنچه به سر تاج کیان داشت

تا هست جهان هست خزانی و بهاری

دل بسته این وضع مکرر نتوان داشت

کو عشق که دود از دل بی درد برآرم

آهی کشم از هستی خود گرد برآرم

عشقست که هم پرده و هم پرده درآمد

غماز دل و شحنه خون جگر آمد

عشقست که بگذشته و آینده ما اوست

در هر نفسی رفت و به رنگی دگر آمد

هان جان و دل آغوش و بغل خوش بگشایید

کان یار سفرکرده ما از سفر آمد

او بود که از سینه به تاراج خرد خاست

او بود که بر آتش دل جلوه گر آمد

شد حسن چو در جلوه خوبی به نظر رفت

شد عشق چو در پرده سودا به سر آمد

آنگاه برانگیخت فراقی و وصالی

در صورت یکتایی از آن هر دو برآمد

تا چشم حسودی نکند کار درین کار

از دل به دل آن عشق بدین سینه درآمد

آن یار که معموری دل از ستم اوست

صد شکر که این بار ستمکارتر آمد

نیک آمدی ای عقل مرا آتش خرمن

لبیک زهی چشم امیدم به تو روشن

خیزید که گیریم می از ساقی مستان

گردیم به حال دل آشوب پرستان

جامی دو سه نوشیم و درآییم به بازار

سر می و میخانه بگوییم به دستان

بس نشئه بلندست اگر لب بگشاییم

بر خویش ببالند ز مستی همه پستان

هان ای دل غافل شده هنگام صبوحست

گر جام ز ساقی نستانی مزه بستان

بی دردسر از خواب برآور که بپیمود

بر ما خم و ساغر در و دیوار گلستان

برخیز که گر بهره ای از نشئه نداریم

باری بنشینیم به همت بر مستان

ایام بهار آمد و در خانه بماندیم

زین شرم که بی می نتوان رفت به بستان

تاریکی غم از افق سینه دمیده

یک شیشه می کو؟ که کنم شمع شبستان

در کشور آن قوم که این باده حلالست

گلرنگ چو رخسار بهارست زمستان

از میکده مگذر که در کعبه فرازست

بسیار مدو تیز که این راه درازست

آن راز که در صومعه محجوب ریا بود

در میکده از صافی دل ها به ملا بود

فکری که غم مدرسه و درس همانست

در ساغر می نشئه و در ساز نوا بود

قهری که شود هیزم او آتش نمرود

دیدیم که خاکستر او لطف و عطا بود

خمار دلش خوش که پی می گه و بیگاه

هرگاه که رفتیم در میکده وا بود

دی راهب بتخانه به من راه حرم را

نزدیک نمود ارچه بسی دورنما بود

خورشید به زنار همی بست میانش

در بتکده هر ذره که بر روی هوا بود

دیدیم که در میکده هم شاهد و ساقیست

آن خانه برانداز که در خانه ما بود

او بود که بر هر که نظر کرد بقا یافت

او بود که از هر که گذر کرد فنا بود

این جلوه همانست کزو گریه بجوشید

شورش شد و در قالب مجنون بخروشید

غافل مگذر بتکده را هم حرمی هست

زان سوی خرابات چو رفتی صنمی هست

در دیده نمک ریز که خوابت نرباید

شایسته دریافتن از عمر دمی هست

در عشق چو عقل و خرد باده پرستان

ویرانم و آگه نه که بر من ستمی هست

در شکوه دلر طفل الف بی نشناسم

زین بیش ندانم که ورق را رقمی هست

آن نیست که در هجر دلم را نخراشد

گر نیست سنان مژه نوک قلمی هست

دلتنگی من چون سبب خوشدلی اوست

دریوزه کنم از در هر دل که غمی هست

ساقی غم نابودن می سخت خماریست

مستیم اگر در قدح و جام نمی هست

دل بر خود و بر هستی خود از چه نهد کس

در هر نفس ما چو وجود و عدمی هست

جز جام می عشق که آیینه صدقست

پیمانه زهرست اگر جام جمی هست

آن به که بغیر از مژه تر نشناسیم

لب تشنه بمیریم و سکندر نشناسیم

گر قیصر و گر ما، همه محتاج گداییم

سیلی خور بیش و کم یک خان و سراییم

بر خویش گل و برگ بچینیم وگرنه

نیکوروش سیر گه نشو و نماییم

عقل و دل و ما بی خبرانیم که یک جا

صد سال نشینیم و ندانیم کجاییم

زین لب که بود بسته تر از کار دل ما

صد کار فروبسته گردون بگشاییم

با آن که ز بال مگسی سایه ندیدیم

هرجا که نشینیم ثناگوی هماییم

شوقی نه گریبان کش و عشقی نه عنان گیر

مشکل که ازین پرده ناموس برآییم

از هستی ما تا رمقی همره ما هست

گر هم تک بادیم که در قید هواییم

انصاف نداریم که با خرمن مقصود

در حسرت کاهی که برد کاه رباییم

خون از جگر غنچه گشودیم «نظیری »

بخروش که بر طرفه گلی نغمه سراییم

می آن نکند با تو که عشق تو به جان کرد

غم با دلم آن کرد که با باغ خزان کرد

داغ دلم افروخته تر شد ز چراغم

هم منصب پروانه بود پنبه داغم

در پوست نمی گنجد ازین نشئه نشاطم

بر دست نمی استد ازین باده ایاغم

صدسال گر از گل به مشامم نرسد بود

افسرده نگوید به خزان بلبل باغم

بر شعله خورشید زند طعنه فروغم

بر گرمی پروانه زند خنده چراغم

سرگرمی بازار جنون باد مبارک

آشفتگیی هست به سودای دماغم

دیوانگی آشفته تمکین و تمیزم

فرزانگی آفت زده لابه و لاغم

آن جا که منم پیر و جوان بی خبرانند

کس رنجه مسازید و مگیرید سراغم

صبحم به خراش جگر و سینه دمیده

روزم شده پیدا به جگرخونی داغم

روز سیهی دیده ام از هجر که امشب

در پیش نظر صبح نماید پر زاغم

نازک تر از ایام بهارست تموزم

خورشید فرو می چکد از چهره روزم

قهرش به سخن تیغ و به دم نیشترم کرد

زهر دل کافور مزاج نظرم کرد

چون خنده ناخوش دهنان بی نمکم ساخت

چون گریه صاحب غرضان بی ثمرم کرد

بیش از همه در دیده غم کرد عزیزم

در چشم نشاط از همه کس خوارترم کرد

از خلوت شرم و ادب آورد برونم

در معرکه شور و جنون جلوه گرم کرد

یک شب به در صبح وصالم نرسانید

این بخت که درمانده خواب سحرم کرد

من بی خودم از لطف کجا بود که ساقی

یک جرعه میم داد که خون در جگرم کرد

کی بود که فرصت دلی از خنده خوشم ساخت

کی بود که قسمت لبی از گریه ترم کرد

کامی به مراد دل خود برنگرفتیم

زان روز که طالع به وفا همسفرم کرد

گفتم سخن عشق به رندی نشدم فاش

نفرین خرابات چنین دربدرم کرد

اینها چه که از پرده هستیم برآورد

از بندگی خاطر خویشم بدر آورد

شادم که دوا درد مرا سود ندارد

بیماری عشقست که بهبود ندارد

یک کس به در صومعه مقبول نظر نیست

نازم به خرابات که مردود ندارد

سرگشته زدم گام به هرجا و ندیدم

یک ذره که ره جانب مقصود ندارد

صد مرتبه زد بخت به هم زبح و رصد را

این هفت فلک اختر مسعود ندارد

بی فایده بر آتش دل ناله سپندست

در مجمر ما بو شکر و عود ندارد

ای خرمنم آتش زده از من چه گریزی؟

اندیشه مکن آتش من دود ندارد

گو گریه مکن شور کز آن کان نمک نیست

یک دل که کباب نمک آلود ندارد

تا از خبر صحبت صاحب نشوم شاد

شادی دلم از نغمه داوود ندارد

افغان که هلال شب عیدم به خسوفست

خورشید مرا ساعت نوروز کسوفست

زان دم که به افسون طبیبانت نیازست

عیسی به فسون دم خود بر سر نازست

در آرزوی صحت تو لحظه بر ایام

همچون شب عیدست که بر طفل درازست

کار تو نه کاریست که آن فاتحه خواهد

در عقده این کار ندانم که چه رازست

برخیز که مفتاح دعا زیر سر تست

برخیز که درهای اجابت ز تو بازست

از عارضه غم نیست که چون دولت دانات

در غیب حکیمی است که بیمار نوازست

بر مرکب صحت نتوان تاخت همه عمر

میدان جهان پر ز نشیبست و فرازست

باد ار به گلستان تو آسیب رسانید

آن نیز ز آسیب گلستان به گدازست

تا بوی گل تازه دماغ تو گرفتست

در موسم گلزار در باغ فرازست

در فتنه تو را ذات خوش از فتنه مصونست

چون نرگس بیمار که بر بستر نازست

ملک از حشر فتح تو نقصان نپذیرد

غم کیست؟ کز اقبال تو درمان نپذیرد

چون ناله نهم بر سر افلاک قدم را

از ضعف برون آورم احسان و کرم را

گر یک تنه بر قلب ملایک نتوان تاخت

از اشگ جهانگیر کشم خیل و حشم را

برخیز که امروز به خوش کردن دل ها

گیتی به حق صحبت تو خورده قسم را

دیروز که سر دل و مقصود اجابت

درکار تو می رفت عرب را و عجم را

در فکر تو عاشق به سؤال لب معشوق

در خاطر آشفته نمی گفت نعم را

حسن از پی شوریدگی عشق بیاراست

ز آشفتگی عارضه ات زلف بخم را

عشاق چو دیدند مبارک الم تو

در عشق فزودند به پیرایه الم را

صد شکر که در ساعت فرخنده نوروز

آراسته دیدیم به جم مسند جم را

آن رفت که بی زله خوانت فلک پیر

سیری شکم نام همی کرد درم را

نام تو که گنجیده به هر ذره جانم

از غایت تعظیم نگنجد به زبانم

خاری که به پای تو خلد باغ یقین است

سنگی که به راه تو فتد کعبه دین است

در عزم قوی باش که اندر ره دولت

مفتاح نجاتست به هر جا که کمین است

در خوش دلی آویز که با عمر تو ایام

گر رشته بگسسته بود حبل متین است

بردار نقاب از رخ و تسکین دلی ده

پیرایه حسنت نه به مصر و نه به چین است

بر بستر نازست اگر جلوه قدست

در پرده حسنست اگر چین حبین است

در خلوت ما هر که نه پروانه برون باد

شمع از نظر جشم بدان خانه نشین است

تا دهر تو را داروی تلخی بچشاند

دولت ز یسارست و سعادت ز یمین است

در کار تو از بی خردی گر بدییی کرد

آن خاصیت طینت دهرست نه کین است

ز ایام مکن شکوه که باشد غم ایام

نوش دم زنبور که با نیش قرین است

گو حادثه بر حادثه در ملک بقا باش

با ایرج و داراب تو در ظل خدا باش