ای شمع که شد سوخته عشق تو جانم
روشن شده باشد بتو هم سوز نهانم
مشهور جهان چون نشود حسن تو از من
عمریست من از عشق تو رسوای جهانم
بر بند زبانم بتکلف که نیفتد
سر غم عشقت بزبانها ز زبانم
مانند بنایی که دهد عکس بآواز
آمد بفغان گنبد گردون ز فغانم
کی در تو رسد آه من خم شده قامت
تیرم نرود دور چو بستست کمانم
کارم بخدا ماند چه سازم چه کنم آه
بسیار سراسیمه سودای بتانم
از اشک روان چون نکنم گریه فضولی
برداشت ز خاک ره او اشک روانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق سوزان خود به معشوق سخن میگوید و میگوید که دلی سوخته و غمگین دارد. او احساس میکند که عشقش به معشوق آنقدر شناخته شده است که نمیتواند از آن پنهان بماند و به همین دلیل رسوای جهان شده است. شاعر نگران است که نتواند احساساتش را به درستی بیان کند و درد و رنجش را به زبانی بیاورد. او به تصویر یک ساختمان که صداهایش منعکس میشود اشاره میکند و میگوید که فغان و نالهاش در گنبد آسمان به گوش میرسد. در نهایت، شاعر به شدت تحت تأثیر عشقش است و نمیداند چه کاری باید انجام دهد و از اشکهایش نمیتواند کنارهگیری کند.
هوش مصنوعی: ای شمع، که به خاطر عشق تو جانم روشن شده، شاید تو هم به عشق من دلی سوخته داشته باشی.
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی تو در دنیا شناخته نشود، من از عشق به تو مدت زیادی است که در نظر مردم رسوا شدهام.
هوش مصنوعی: زبانم را به زحمت میبندم تا از عشق تو، غمانگیز حرفی به زبان نرود و بر زبانها نیفتد.
هوش مصنوعی: شبیه ساختاری که صدایش در فضا منعکس میشود، صدای نالهام به گردونه آسمان میرسد و آن را به فغان درمیآورد.
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانم به تو برسد، زیرا آه و دلتنگیام مرا خم کرده و حالتی از اندوه بر من حاکم است، مانند تیر که نمیتواند از چلک خروج کند، چون کمانم را کشیدهام.
هوش مصنوعی: کارم به خدا به جایی نرسید، نمیدانم چه باید بکنم. آه! در دل آشفتگی و غم، شوق و حسرت معشوقان به جانم افتاده است.
هوش مصنوعی: از بچگی همیشه به خاطر او اشک ریختهام، اما حالا نمیدانم چطور از اشکهایم بگویم. همواره در راه او، اشکهایم به زمین افتادهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشا
خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآورد
[...]
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
[...]
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
[...]
ماهی رود و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من می گذرانم
گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»
من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟
یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن
[...]
درهجر تو درمان دل خسته ندانم
زان پیش که روزی به غمت میگذرانم
گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم
آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم
بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.