گنجور

شعرهای با وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)» و حروف قافیهٔ «ری» - صفحهٔ ۲

 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۲۸ - در مدح عز الدین امیر یوسف سپه سالار

 

چون یوسف سپهر چهارم ز چاه دی

آمد به دلو در طلب تخت مشتری

سیاره‌ای ز کوکبهٔ یوسف عراق

آمد که آمد آن فلک ملک پروری

هان مژده هان که رستی ازین قحط مردمی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی شروانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۵ - در مدیح

 

آنی که گر بخواهی از اقبال و سروری

تری ز آب و خشکی از آتش برون بری

داری مفرحی که دهد روح را غذا

سازی طریفلی که کنی دیو را پری

دست مبارک تو بخواهد همی درست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۶ - در شکایت و تقاضای الطاف صاحب

 

ای صاحبی که صدر وزارت ز جاه تو

با اوج آفتاب زند لاف برتری

فرمان تو که زیر رکابش رود جهان

با روزگار سوده عنان در برابری

بر هر که ابر عاطفتت سایه افکند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری ابیوردی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - وله روحه الله روحه

 

ای رنج ناکشیده، که میراث می‌خوری

بنگر که: کیستی تو و مال که می‌بری؟

او جمع کرد و چون به نمی‌خورد ازو بماند

دریاب کز تو باز نماند چو بگذری

مردم به دستگاه توانگر نمی‌شود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۴

 

ای مهر ماه روی ترا زهره مشتری

بر مشتریت پردهٔ دیبای ششتری

لعلت نگین خاتم خوبی وصف زده

بر گرد روی خوب تو هم دیو و هم پری

در ساحری اگر ز جهان بر سر آمدست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

ای طلعت نکوی تو نیکوتر از پری

نیکو نگاه‌دار دلی را که می‌بری

معشوق پرده‌پوشی و منظور پرده‌در

هم پرده می‌گذاری و هم پرده می‌دری

دلهای برده را همه آورده‌ای به دست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۰

 

من بنده کمین و تو سلطان کشوری

روزی بچشم لطف برین بنده بنگری

جان و دلست صورت و جسم لطیف تو

روح مجسمی و حیات مصوری

گفتی: هلاک شو، که بسوی تو بنگرم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۴۵ - تغزل

 

پیمان‌شکن نگار من آن ترک لشکری

بگرفت خوی لشکری و شد ز من بری

من دل به لشکری ز چه دادم به خیر خیر

هشیار مرد، دل نسپارد به لشکری

او خود سپاهی است و رود، چون رود سپاه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۱ - بهشت خدا

 

اِمْشَوْ دَرِ بِهشتِ خُدا وٰایَهُ پِنْدَرِیٖ

ماهر عرس منن شو آرایه‌ پندری

او زهره گَه مِگی خَطِرَیْ ماهِرَه مِخَهْ

وَاز مُوشْتِری بزهره خَطِرْ خوایَهْ پِنْدَری

ماه تِمُوم‌، یوسفَ وُ زهره کنج ابر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵۲

 

مردانه می کشد به جفایم ستمگری

تا میرم و دگر ندهم دل به دیگری

راحت بود سیاست آن کس که بایدش

از غمزه دور باشی و از ناز خنجری

گفتم که دوش با تو نشستیم، راست است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - در مدح ملک اتسز

 

ای طلعت تو بر فلک حسن مشتری

من مشتریت را بدل و دیده مشتری

تو مشتری نه ای ، که ببازار نیکویی

صد مشتریست روی ترا همچو مشتری

گر خوش بود جوانی و اقبال خلق را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۶

 

ماه است ساقی و قدح باده مشتری

وین هر دو را منم به‌دل و دیده مشتری

با مشتری مقارنه کردست ماه من

فرخ بود مقارنهٔ ماه و مشتری

خلقی ز رشک و حسرت آن چشم‌ کافرش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۲

 

بس در جفا مکوش که از حد بمی بری

شاید اگر به جانب من بنده بنگری

نومید نیستم که برآید امیدِ من

باشد که باز بر سرِ افتاده بگذری

فرمان تراست هر چه کنی حاکمی ولیک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲۵

 

گر امشبم چو دوش به سر باز بگذری

لطف است و دل نوازی و مملوک پروری

در شیشه دیده اند گروهی شنیده ام

من دیده ام ولیکن در خواب خوش پری

چون آفتاب از عظمت بر فلک رویم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۷

 

ای پیرِ سال‌خورده غمِ خود نمی‌خوری

رو خونِ رز مریز که بر خویش خون‌گری

بت در کنار داری و زنّار در میان

تا چون موحّدان نشوی از خودی بری

در ابتدا نه هم ز قیاسِ من و تو خاست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۶

 

ای آفتاب روی تو در اوج دلبری

پروانه چراغ رخت شمع خاوری

سودای زلف تست که روزم سیاه کرد

تا خود به حسن رونق خورشید می بری

زاف است آنکه حلقه زند گرد آفتاب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۵

 

دل شیشه ایست جای خیال تو ای پری

کردی پری به شیشه همین است ساحری

پیوسته در برابر چشمم نشسته ای

آری مرا به چشم جهان بین برابری

در پرده های چشم خیالت مصور است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

 

نبود چو ماه روی تو تابنده اختری

نامد مثال لعل تو رخشنده گوهری

از خیل آن و حسن کشی بر سرم سپاه

بر یک تنی که دیده شبیخون لشگری

صد آفرین بصنع جهان آفرین که او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری
 

جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات » شمارهٔ ۲۶۵

 

من صورتی چنین نشنیدم به دلبری

یا رب چه گویمت که چه پاکیزه منظری

سایه ز ما دریغ مدار، ای که می کند

در باغ حسن قدّ بلندت صنوبری

قدّ ترا چو سرو چمن دید سجده کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جلال عضد
 

[۱] [۲]