گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

ای جز به احترام خدایت نبرده نام

وی سلک انبیا ز وجود تو با نظام

در دست عقل، نور مساعی تو چراغ

بر کام نفس، حکم مناهی تو لگام

از آتش سنان تو یک شعله نور صبح

وز پرچم سیاه تو یک تار زلف شام

فتراک توست عروۀ وثقی که جبرئیل

در وی زند ز بهر شرف دست اعتصام

گر صورت تو رحمت عالم نیامدی

از حضرت خدای که دادی بما پیام؟

چل روز از آن سبب گل آدم سرشته شد

تا قصر دین به خشت وجودت شود تمام

ای نقش کرده بر صفحات وجود خویش

عرش مجید نام ترا از برای نام

پُرجوش دیگ سینه چه داری که می‌پزند

در مطبخ«ابیّت»، تو را گونه گون طعام؟

درموکب جلال تو از عجز باز ماند

روح القدس به منزل الّٰا له مقام

نزدیک تو چه تحفه فرستیم ما ز دور؟

در دست ما همین صلوات است والسلام

عیسی ز مقدم تو به ایام مژده داد

از یُمن آن سخن نفسش جان به مرده داد

ای کرده خاک پای تو با عرش همسری

ختم است بر کمال تو ختم پیمبری

در معرض ظهور نکرد از علو قدر

با آفتاب سایۀ شخصت برابری

باد صبا ببست میان نصرت تو را

دیدی چراغ را که دهد باد یاوری؟

دریای وحی را شده غواص جبرئیل

جوهر کلام حق و زبان تو جوهری

تو کرده از تواضع درویشی اختیار

وز همت تو یافته دریا توانگری

بر عزم قاب قوسین اندر دمی لطیف

چون تیر برگذشته ز افلاکِ چنبری

بر راه تو نهاده فلک صد هزار چشم

تا جز فرار از دیدهٔ او گام نسپری

هر هفت کرده چرخ و به راه تو آمده

بر آرزوی آن که در او بو که بنگری

تو برگذشته فارغ و آزاد از همه

جایی که جبرئیل ندانست رهبری

بی واسطه رسیده به صندوق سر تو

چندان جواهر کرم و بنده پروری

در حضرت الهی چون ما به حضرتت

در بند عجز کرده زبان ثناگری

برهان مُعجِز تو کلام الهیست

نه چون کلیم و ذوالنون از مار و ماهیست

ای از فراز سدره برافراشته علم

وی صورت شفای تو درسورة الم

پروازِ مرغ همت تو در فضای قرب

خلوت سرای فکرت تو عالم قدم

پیکان تیر از کف تو منبع زلال

سنگ و کلوخ در نظر توست جام جم

تو تیغ را بروی قلم برکشیده‌ای

زان حکم تیغ هست روان بر سر قلم

چشم وچراغ هردوجهانی و هر شبی

تا روز ایستاده چو شمعی به یک قدم

گسترده در سرای نبوت بساط تو

آدم هنوز رخت نیاورده از عدم

درمعرضی که آتش قهرت زبانه زد

اندر دهان دریا الحق نماند نم

وآنجا که برگشاد زبان آب لطف تو

آتش بکام نیستی اندرکشید دم

روحانیان در آرزوی خاک پای تو

با خاکیان نشسته تو از غایت کرم

نور تو پیش از آدم و سایه پس از رسل

زانست نور و سایه ز پیش و پست به هم

از بیم آب روی تو در صف رستخیز

آتش نموده پشت و گرفته ره گریز

ای با علو همت تو آسمان زمین

وی گام اولین تو بر چرخ هفتمین

روح الله ار ز آستی مریم آمدست

صد مریمست روح ترا اندر آستین

محبوب حق شد آنکه ترا کرد پیروی

وه کز کجاست تا به کجا منصبی چنین

تقدیر بر کشید به میزان همتت

وز پرّ پشّه بود سبک‌مایه تر زمین

ای تیر دیده‌دوز تو از کیش «مارمیت»

وی سَنجَق سپاه توخیل مسومین

از شرح لفظ تو دهن نُقل پرشکر

وز یاد خُلق تو نفس عقل عنبرین

عزم درست تو ز پی نصرت صواب

برهم شکسته لشکر کفر خطا چو چین

پیروزۀ فلک بنسودی کف وجود

نام محمد ار نبدی نقش آن نگین

آدم که دانه‌ای ز بهشتش به در فکند

از خرمن شفاعت تو هست خوشه‌چین

ظلمت‌زدای عالم جانی از آنکه هست

لفظ تو آفتاب و نفس صبح راستین

تلقین ذکر کرده کفت سنگ ریزه را

انبار رزق کرده دلت ظل نیزه را

ای گاه تربیت صفت ذات تو رحیم

وی گاه صفدری یزک لشکر تو بیم

طاوس سدره در حرمت مرغ خانگی

بطنان عرش کعبهٔ جاه ترا حریم

صیت صداش مشرق ومغرب فرو گرفت

دست نبوت تو چو زد رطل در گلیم

انگشت معجز تو که تیغیست آبدار

یک زخم او کند سپر ماه را دو نیم

مخلوق در ثنای تو خود تا کجا رسد؟

خوانده خدای باعظمت خلق تو عظیم

از راه تربیت پدر خلق عالمی

وز نازدرزبان قضا نام تو یتیم

تقویم تو خدای چنان کرددر ازل

کآمدچوراه حق همه چیزتومستقیم

تشریف داد ذات ترااز صفات خویش

گاهی کریم وگاه رئوف وگهی رحیم

رمزیست ازدوحرف میانینِ نام تو

درهفت جاکه هست اشارت به حاومیم

بالشکر تو پای که دارد چو با شدت

زراد خانه خاک و مبارز دم نسیم؟

ای مرگ دشمنان تو بیماری صبا؟

وی کوری مخالف تو سرمۀ هبا

عکسی زنور روی توخورشیدانورست

رشحی زقُلزُم کرمت حوض کوثرست

اندرریاض وحی زبان تو بلبلست

واندر بحار قرآن خلق تو عنبرست

نه عقل برخصایص ذات تو واقفست

نه طبع دردقایق شرع تو رهبرست

بانور رهنمای توعَضبا قَلاوُزست

درشرح معجزات توحَصبا سخنورست

سرگشته باشد ازبن دندان کلیدوار

هرکزسرای شرع توچون قفل بردست

چون غنچه هرکه یافت زخُلق توشمه یی

خندان لب ورقیق دل وخوب محضرست

هرکوزسوز دل نفسی خوش همی زند

درزیردامن کرمت همچو مجمرست

آنرا که برکشیدقبول تو،همچوتیغ

گرچه برهنه است زگوهر توانگرست

وآنراکه همچوتیر بینداخت رد تو

خونین دهان وپی زده و خاک برسرست

درقبضۀ توخنجر چون آب را چه کار؟

درحلق دشمنان توخودآب خنجرست

دنیا واهل دنیانزدتوهردوخوار

یک مشت خاک برسریک مشت خاکسار

آنجاکه قدرتست فلک رامدار نیست

وانجا که قهرتست زمین راقرارنیست

هرچ آمدت بدست بدادی وبیش ازآن

وین جودآنکس است کش ازفقرعارنیست

سرکان نه خاک پای تو،درد سرآورد

دولت که آن نه از تو بود پایدار نیست

آنجاکه کردشرعِ توانفاذ تیغ حکم

عقل برهنه راسپر ختیار نیست

گرچه شمارخلق جهان ازعطای تست

درعالم عطای تورسم شمارنیست

نه انبیای مرسل ونه جبرئیل را

درپرده های خلوت خاص تو بارنیست

تاتهمت جنون نهند کفرهرزه گوی

انگشتِ خط نگارتو برنی سوار نیست

ای انبیا بسایۀ توکرده التجا

آن کیست کش بسایۀ جاه توکارنیست؟

تومفتخربفقروهمه نسل آدمت

درسایۀ لواوبدانت افتخارنیست

دریای مدحت توزپهناوری که هست

در وی شناوران سخن راگذار نیست

خورده قفا زدست تو زرهای ماه روی

گشته ندیم خاص توفقرسیاه روی

ای گفته لطف حق بخودی خودت ثنا

ما از کجاو مدح وثنای تو از کجا؟

ماخود که ایم تابثنای تو دم زنیم

درمعرض لعمرک ولولاک والضحی؟

لطف خدای جمله کمالات خلق را

یک چیز کرد و داد بدون ام مصطفی

آدم ز کار گل بِنشُسته هنوز دست

درخانۀ نبوت بودی تو کدخدا

آزادِ مطلقی وشعارتو بندگی

سلطان هردوکون وسراپرده ات عبا

ناداده ازحقارت اسباب کاینات

اندرخورمروت خودهمتت عطا

هرچندانبیاهمه پیش ازتوآمدند

چون پس روان همه بتوکردند اقتدا

تشریف سایۀ تو زمین گر بیافتی

درچشم آفتاب شدی خاک توتیا

محروم کرد روح قُدُس رازمحرمی

چاوش«لودنوت»شب خلوت دنا

بازار بعثت توبدست کمال زد

مسمار نسخ بر در دکان انبیا

شاگرددست تست،از آن ابر دُر فشان

آنجارودکه دست تواو را دهد نشان

آنجاکه جای نیست،توآنجارسیده یی

هرچ آن کسی ندید،تو آنرا بدیده یی

کس را ز انبیا نرسد کآرزو کند

کآنجارسدکه توبسعادت رسیده یی

بینایی ازتو دارد هردیده ورکه هست

کزجمله برسرآمده چون نوردیده یی

خودمحض رحمتی تو،خطا باشد این که من

گویم برای رحمت خلق آفریده یی

ارکانِ ناگزیر سرایِ شریعتند

یاران چارگانه کشان برگزیده یی

صدیق را نواله رسانیده یی بکام

ازهرطعام خوش که بخلوت چشیده یی

فاروق راکه زهرَ گزندش نمی کند

تریاکش ازعنایت خودپروریده یی

تا دامن قیامت در پای می کشد

پیراهنی که برقد عثمان بریده یی

بیناترازعلی نبوددرجهان دین

کاندر دو چشم اونفس خود دمیده یی

زین هر دو گوشوارۀ زیبا که ازتویافت

درگوشِ عرش حلقۀ منت کشیده یی

ای رحمت تو دایۀ اولاد ابوالبشر

مارا اگرچه هیچ نیرزیم هم بخر

من بنده گرچه نظم ثنای تو می کنم

نظم ثنای تو نه سزای تو می کنم

تو فارغی زمدح چومن صدهزار، لیک

من خود تقربی بخدای تو م یکنم

خود را بزرگ می کنم اندرمیان خلق

نه آنکه خدمتی ز برای تو م یکنم

بسیارهرزه گفته ام از بهر هر کسی

اکنون تدارکش بثنای تو می کنم

از بهر نیکنامی دنیا و آخرت

نام بزرگ خویش گدای تومی کنم

من بس نیازمندم وخُلق توبس کریم

روی طمع بسوی سخای تو می کنم

درمانده ام بدست غریمان مظلمه

دریوزه یی زکوی عطای تو می کنم

ناموس من مبرکه همه عمر پیش خلق

دعوی بندگی و ولای تو می کنم

شرمندۀ گناهم وآلودۀ خطا

وانگه چه آرزوی لقای تو می کنم

دانم که نا امید نگردم زلطف تو

گراستعانتی بدعای تو می کنم

شرط شفاعت تو ز ما گرکبایرست

بامابسی متاع ازاین جنس حاضرست