گنجور

فلکی شروانی » دیوان اشعار » ترکیبات » شمارهٔ ۳ - ترکیب بند

 

بر دوستان ز جود خود انعام عام کن

بر دشمنان ز کین خود اندام دام کن

فلکی شروانی
 

ادیب صابر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

بلبل رسید نغمه بلبل رها مکن

گلبن شکفت جز همه برگل ثنا مکن

از روی دوست دیده خود را تهی مدار

وز دست خویش دسته گل را جدا مکن

گر عهد کرده ای که نگیری قدح به دست

[...]

ادیب صابر
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۰

 

جانا بیار باده و بختم تمام کن

عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن

زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست

دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن

همچون مسیح مایده از آسمان بیار

[...]

مولانا
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸۴

 

جانا، شبی به کوی غریبان مقام کن

چون جان دهیم در کف پایت خرام کن

داری به زیر غمزه و لب مرگ و زندگی

تا چند جان دهم، به زبان ناتمام کن

دعوی خونبهای دل خویش می کنم

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

جز بند زلفش ای دل دیوانه جا مکن

بس نازک است جانب رویش رها مکن

از من دلا منال که دادی مرا به دست

کاین جور دیده کرد تو بر من جفا مکن

دیدش نخست دیده و رفتی تو بر اثر

[...]

سلمان ساوجی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۰

 

مویت به آفتاب رخ ای جان رها مکن

شب را ز صبح روی که گفتت جدا مکن

با دوستان وفا کن و زین بیش سر مپیچ

از ما و بر دل من خسته جفا مکن

از که شنیده ای بت مه روی بی وفا

[...]

جهان ملک خاتون
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸۰

 

پیش از وصال، ترک تمنای خام کن

تا گل نیامده است علاج ز کام کن

در همت از عقیق فرومایه کم مباش

تن در خراش دل ده و تحصیل نام کن

بردار اگر کشند ملامتگران ترا

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸۱

 

دل از گناه پاک چو دارالسلام کن

خاک سیاه بر سر مینا و جام کن

چون برق، ذوق باده بود پای در رکاب

عیش مدام خواهی، ترک مدام کن

خواهی چو شعله چشم و چراغ جهان شوی

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » مطالع » شمارهٔ ۴۰۴

 

پهلو تهی ز ناوک آن دلربا مکن

در استخوان مضایقه با این هما مکن

صائب تبریزی
 

فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۰ - خطاب به دوستی

 

هان ای صبا که باخبری از نیاز ما

یک صبحدم به گلشن آن کو خرام کن

چون داد کام دل دهی از خاک بوسیش

از خون ما به خاک در او سلام کن

آنگاه از زبان شکوة هجران بیدلان

[...]

فیاض لاهیجی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۷

 

دل را به یاد مهر و وفا آشنا مکن

غافل به سوی خویش نگر فکر ما مکن

چون غنچه نقد عمر تلف کن به راه دل

یعنی که جز به روی گلی دیده وا مکن

گیرم که صاف طینتی آیینه خو مباش

[...]

اسیر شهرستانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۸

 

می بین چنین و یک نگه آشنا مکن

ترک جفا مکن مکن ای بیوفا مکن

ما خویش را به صافی باطن سپرده ایم

آزار خود نمی کنی آزار ما مکن

سر رشته را به دست مروت سپرده ایم

[...]

اسیر شهرستانی
 

سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۸

 

مسجد در آی و تکیه به غیر از خدا مکن

بر روی خلق چشم چو محراب وا مکن

از کوی اهل جود گذر گرم چون سموم

خود را چو سایه در ته دیوار جا مکن

امروز از شکایت ایام لب بوبند

[...]

سیدای نسفی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۷

 

زین بیش جور با دل خونین ما مکن

با ما جفا مکن، مکن ای بیوفا مکن

سهل است جور، ترک محبت ز ما مکن

خون می چکد ز قطع تعلق بیا مکن

از ترک مدعاست که گردد دعا قبول

[...]

جویای تبریزی
 

جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۱

 

ساقی بیار باده و عیشم به کام کن

زین بیش خون مکن به دلم می به جام کن

در خون آرزوی تو عمری است می تپد

کار دلم به نیم نگاهی تمام کن

تا چند از خمار توان دردسر کشید؟

[...]

جویای تبریزی
 

خالد نقشبندی » قطعات » قطعه شماره ۲۴ (هنگام ترک مشهد مقدس و وداع با حضرت رضا علیه السلام)

 

خالد بیا و عزم سفر زین مقام کن

بر روضه رضا به دل و جان سلام کن

از گفتگوی خام روافض دلم گرفت

بر بند بار و قطع سخنهای خام کن

بدعت سرای طوس نه جای اقامت است

[...]

خالد نقشبندی
 

صامت بروجردی » کتاب المناجات با قاضی الحاجات » شمارهٔ ۳ - و برای او همچنین

 

یا رب مرا به چنگ بلا مبتلا مکن

دست مرا ز دامن لطفت جدا مکن

از حد گذشته گرچه گناه و خطای ما

چشم از گنه بپوش و نظر بر خطا مکن

افعال ما به وفق و رضای تو گر که نیست

[...]

صامت بروجردی
 

ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۸ - غزل

 

بالای نقره زلف سیارکله پا مکن

ای نازنین بشهر شلق شوربپا مکن

مثل همه بما مکنی ابروت تروش

ایکار ر با همه بکن اما بما مکن

خون کزد چشمای تو دلم ر وحیا نکرد

[...]

ملک‌الشعرا بهار