گنجور

 
خالد نقشبندی

خالد بیا و عزم سفر زین مقام کن

بر روضه رضا به دل و جان سلام کن

از گفتگوی خام روافض دلم گرفت

بر بند بار و قطع سخنهای خام کن

بدعت سرای طوس نه جای اقامت است

برخیز و روی دل به در پیر جام کن

از خاک قندهار و هری نیز درگذر

مقصود دل چو خاص بود ترک عام کن

وز شام و مکه ات گره از کار وا نشد

من بعد صبح را به ره هند شام کن

خود را به خاک پای غلام علی فکن

محو هوای روضه دارالسلام کن

در کار خواجگی همه عمرم به باد رفت

خود را دمی به خدمت آن شه غلام کن

خالد چو هیچکس به سخن مرد ره نشد

بگذر ز هر چه هست و سخن را تمام کن