گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲

 

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارشچه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویاچه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگهمرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادمدل و دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارشبه کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش
دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سوداییهمه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش
چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال اوگهی گل چیند از رویش، گهی شکر ز گفتارش
گهی در پای او غلتان چو زلف بی‌قرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۳

 

من بی دل چو خواهم داد جان نادیده دیدارش
مدد کن ای اجل تا زار میرم زیر دیوارش
ز دیده در دلش جا کردم و دل در درون پنهان
هنوز ایمن نیم ترسم که بیند چشم اغیارش
چه قد است آن تعالی الله که خواهم دیده و دل را
کنم خاک ره آن ساعت که بینم لطف رفتارش
نه دل دارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲

 

ز دل دودی بلند آویخته زلف نگون سارشخدا گرداندم یارب بلا گردان هر تارش
زهر چشمی به حسرت می‌گشاید از پی آن گلبهر گامی که بر می‌دارد از جا نخل گل بارش
به سر ننهاده کج تاج سیاه آن ترک آتش خوکه از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش
به گلشن حسرت قدش رود از نخل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵

 

دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارش
شبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش
بنزهت به ز فردوس است کوی آن بهشتی روی
که دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش
گذر بر درج در دارد سخن در پسته تنگش
قدم بالای مه دارد کله در زیر دستارش
ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شیرین را
که لعل او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارشمن و بخت گران خوابی که نتوان کرد بیدارش
نه الله است هر اسمی که بسرایند در قلبشنه منصور است هر جسمی که بفرازند بردارش
به بازاری گذر کردم که زر نقشی است از خاکشبه گل‌زاری قدم خوردم که گل عکسی است از خارش
معطر شد دماغ جان من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۹

 

به ساز نیستی بسته‌ست شور ما و من بارش

بهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش

خجالت با دماغ بید مجنون بر نمی‌آید

جهانی زحمت خم می‌کشد از دوش بی‌بارش

ز آشوب غبار دهر یکسر سنگ می‌بارد

تو ضبط شیشهٔ خودکن‌، پری خیز است‌ کهسارش

زحرف پوچ نتوان جز به بیمغزی علم‌ گشتن

سر منصور باید پنبه بندد بر سر دارش

کمند حب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۹

 

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش
که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش
به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او
چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش
به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او
که هست از تابِ خورشیدِ رخ او گرم بازارش
همه شب سنگِ غم بر سینه می کوبم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری