گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش

که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش

به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او

چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش

به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او

که هست از تابِ خورشیدِ رخ او گرم بازارش

همه شب سنگِ غم بر سینه می کوبم که گر روزی

رقیبِ او زند سنگِ جفا کم باشد آزارش

شد از کشتن به نامم قرعۀ محنت چنان سوده

که دوران بهرِ تسکینِ دلِ ما ساخت طومارش

درین بستان مشو مغرورِ حُسن گل چه می دانی

که هست آلودۀ زهرِ جدایی نوکِ هر خارش

نزاری مرد در کویش به زاری شامِ غم گویی

که دیگر هیچ گه نامد به گوشم نالۀ زارش

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.