گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۷۸

 

نسیما آن گل شبگیر چون است؟چسانش بینم و تدبیر چون است؟
دل من ماند در زلفش که داندکه آن دیوانه از زنجیر چونست؟
نگویی این چنین بهر دل منکه آن بالای هم‌چون تیر چون است؟
ز لب آید همی بوی شرابشدهانش داد بوی شیر چون است؟
من ازوی نیم کشت غمزه گشتمهنوزم تا به سر تدبیر چون است؟
اگر چشمش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » وجودش شعله از سوز درون است

 

وجودش شعله از سوز درون است

چو خس او را جهان چند و چون است

کند شرح اناالحق همت او

پی هر «کن» که میگوید «یکون» است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » تو میگوئی که دل از خاک و خون است

 

تو میگوئی که دل از خاک و خون است

گرفتار طلسم کاف و نون است

دل ما گرچه اندر سینهٔ ماست

ولیکن از جهان ما برون است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » دل من روشن از سوز درون است

 

دل من روشن از سوز درون است

جهان بین چشم من از اشک خون است

ز رمز زندگی بیگانه تر باد

کسی کو عشق را گوید جنون است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » خرد اندر سر هر کس نهادند

 

خرد اندر سر هر کس نهادند

تنم چون دیگران از خاک و خون است

ولی این راز کس جز من نداند

ضمیر خاک و خونم بیچگون است


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری