گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵

 

بیا تا قدر یک دیگر بدانیمکه تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مؤمن آینه مؤمن یقین شدچرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردندسگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو اللهچرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی راغرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرمچرا مرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۶

 

میان ما درآ ما عاشقانیمکه تا در باغ عشقت درکشانیم
مقیم خانه ما شو چو سایهکه ما خورشید را همسایگانیم
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیمچو عشق عاشقان گر بی‌نشانیم
ولیک آثار ما پیوسته توستکه ما چون جان نهانیم و عیانیم
هر آن چیزی که تو گویی که آنیدبه بالاتر نگر بالای آنیم
تو آبی لیک گردابی و محبوسدرآ در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

 

چرا شاید چو ما شه زادگانیمکه جز صورت ز یک دیگر ندانیم
چو مرغ خانه تا کی دانه چینیمچه شد دریا چو ما مرغابیانیم
برو ای مرغ خانه تو چه دانیکه ما مرغان در آن دریا چه سانیم
مزن بر عاشقان عشق تشنیعتو را چه کاین چنینیم و چنانیم
چنینیم و چنان و هر چه هستیماسیر دام عشق بی‌امانیم
چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » مسلمانیم و آزاد از مکانیم

 

مسلمانیم و آزاد از مکانیم

برون از حلقهء نه آسمانیم

بما آموختند آن سجده کز وی

بهای هر خداوندی بدانیم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری