گنجور

 
فخرالدین اسعد گرگانی
 

کنون گویم ثناهای پیمبر

که ما را سوی یزدانست رهبر

چو گمراهی ز گیتی سر بر آورد

شب بی دانشی سایه بگسترد

بیامد دیو و دام کفر بنهاد

همه گیتی بدان دام اندر افتاد

ز عمری هر کسی چون گاو و خر بود

همه چشمی و گوشی کور و کر بود

یکی ناقوس در دست و چلیپا

یکی آتش پرست و زند و استا

یکی بت را خدای خویش کرده

یکی خورشید و مه را سجده برده

گرفته هر یکی راه نگونسار

که آن ره را به دوزخ بوده هنجار

به فصل خویش یزدان رحمت آورد

ز رحمت نور در گیتی بگسترد

بر آمد آفتاب راست گویان

خجسته رهنمای راه جویان

چراغ دین ابوالقاسم محمد

رسول خاتم و یاسین و احمد

به پاکی سید فرزند آدم

به نیکی رهنمای خلق عالم

خدا از آفرینش آفریدش

ز پاکان و گزینان بر گزیدش

نبوت را بدو داده دو برهان

یکی فرقان و دیگر تیغ بران

سخن گویان از ان خیره بماندند

هنر جویان بدین جان برفشاندند

کجا در عصر او مردم که بودند

فصاحت با شجاعت می نمودند

بجو در شعرها گفتار ایشان

ببین در نامها کردار ایشان

سخن‌شان در فصاحت آبدارست

هنرشان در شجاعت بیشمارست

چنان قومی بدان کردار و گفتار

زبان‌شان در نثار و تیغ خونبار

چو بشنیدند فرقان از پیمبر

بدیدندش به جنگ بدر و خیبر

بدانستند کان هر دو خدایی‌ست

پذیرفتنش جان را روشنایی‌ست

سران ناکام سر بر خط نهادند

دوال از بند گیتی بر گشادند

ز چنگ دیو بد گوهر برستند

بتان مکه را در هم شکستند

به نور دین ز دوده گشت ظلمت

وز ابر حق فرو بارید رحمت

بشد کیش بت آمد دین یزدان

زمین کفر بستد تیغ ایمان

سپاس و شکر ایزد چون گزاریم

مگر جان را به شکر او سپاریم

بدین دین همایون کاو به ما داد

بدین رهبر که بهر ما فرستاد

رسول آمد رسالتها رسانید

جهانی را ز خشم او رهانید

چه بخشاینده و مشفق خداییست

چه نیکو کار و چه رحمت نماییست

که بر بیچارگی ما ببخشود

رسولی داد و راه نیک بنمود

پذیرفتیم وی را به خدایی

رسولش را به صدق و رهنمایی

نه با وی دیگری انبار گیریم

نه جز گفتار او چیزی پذیریم

به دنیی و به عقبی روی با اوست

بجز اومان ندارد هیچ کس دوست

اگر شمشیر بارد بر سر ما

جزین دینی نباید در خور ما

نگه داریم دین تا روح داریم

به یزدان روح و دین با هم سپاریم

خدایا آنچه بر ما بود کردیم

تن و جان را به فرمانت سپردیم

ز پیغمبر پذیرفتیم دینت

بیفزودیم شکر و آفرینت

و لیکن این تن ما تو سرشتی

قصای خویش بر ما تو نوشتی

گرایدون کز تن ما گاه گاهی

پدید آید خطایی یاگناهی

مزن کردار ما را بر سر ما

مکن پاداش ما را در خور ما

که ما بیچارگان تو خداییم

همیدون ز امتان مصطفاییم

اگر چه با گناه بی شماریم

به فضل و رحمتت امیدواریم

ترا خوانیم و شاید گر بخوانیم

که ما ره جز به در گاهت ندانیم

کریمان مر ضعیفان را نرانند

بخاصه چون به زاریشان بخوانند

کریمی تو بخوان ما را به در گاه

چو خوانیمت به زاری گاه و بیگاه

ضعیفانیم شاید گر بخوانی

گنهکاریم شاید گر نرانی

ز تو نشگفت فصل و بردباری

چنان کز ما جفا و زشتکاری

ترا احسان و رحمت بیکرانست

شفیع ما همیدون مهربانست

چو پیش رحمتت آید محمد

امید ما ز فضلت کی شود رد