گنجور

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۲ - در مدح امیرابو محمد بن محمود غزنوی

 

پسر کو چون پدر باشد ستایش را سزا باشد

پدر کز جان و دل چونان پسر جوید و رواباشد

پسر نزد پدر زیرا گرامی تر عطا باشد

به خاصه چون پسر نیکو خو و نیکو لقا باشد

پسر باید که چون تو نیکنام و پارسا باشد

[...]

فرخی سیستانی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد

جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد

ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشد

ترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد

جفاهای تو نزد من مکافاتش به جا باشد

[...]

سنایی غزنوی
 

قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۱۰۴ - در توحید و زهد و موعظت گوید

 

پس از توحید جان افزای تا جانم به جا باشد

به زهد و موعظت گفتن خدا بر من گواباشد

همی بر خویشتن گیرم گوا آن پادشاهی را

که در ملکش نوای مرغ تسبیح و دعا باشد

خداوندی جهانداری ز روی آسمان او را

[...]

قوامی رازی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷

 

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد

تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی

تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد

نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۶

 

مرا تا آشنایی با بتان دل ربا باشد

محال است این که جانم با صبوری آشنا باشد

نخواهد مرده کس خود را، ولی من زین خوشم، زیرا

ز جان خویش در رنجم که پهلویت چرا باشد

نپنداری ز بهرش رنجها دیده ست این دیده

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

نمی‌بینم بت خود را، نمی‌دانم کجا باشد؟

دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد

کسی حال دل مجروح من داندکه: همچون من

به سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد

من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت آن دانم

[...]

اوحدی مراغه‌ای
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۵

 

مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشد

دوای درد دوری را مگر لطف شما باشد

مرا یاریست بی همتا ندارد در جهان مانند

چنین یاری نمی دانم که در عالم که را باشد

ز دولت خانه ی وصلت فتادم در شب هجران

[...]

جهان ملک خاتون
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱

 

به کام ما بود عالم اگر او یار ما باشد

چنین دولت نمی دانم در این عالم که را باشد

در خلوتسرای او بهشت جاودان ماست

چه خوش ذوقی که رندان را در این خلوتسرا باشد

خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

[...]

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲

 

به یمن دولت وصلش جهان در حکم ما باشد

چنین شاهی که ما داریم در عالم که را باشد

خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

چنین بزمی ملوکانه نمی دانم کجا باشد

اگر درد دلی داری بیا و نوش کن جامی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

ز تو چشم وفا داریم و هیهات این کجا باشد

تمنای محال است این که خوبان را وفا باشد

به شوخی دل ز ما بردی و روی از ما نهان کردی

نباشد عیب، پرسیدن: ترا خانه کجا باشد

جهانی با خیالت عشق می‌بازند اگر روزی

[...]

عمادالدین نسیمی
 

نسیمی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

 

اگر گویم که مهر و مه، ز رخسارت حیا باشد

وگر گویم که انسانی، مرا شرم از خدا باشد

ملک را نیست آن صورت که نسبت کرده ام با او

کمال حسن و زیبایی بدینسان هم تو را باشد

ز چین و جعد گیسویت مرنج ار دم زند نافه

[...]

عمادالدین نسیمی
 

ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۲

 

میان ما و دل یارب چرا این ماجرا باشد

دو کس نادیده هم را در میان کلفت چرا باشد

چرا زلفت به دزدی میبرد دل، من چه می گویم

اگر بیگانه با آشنایی آشنا باشد

رفیقا تا به کی پیشم ز یار بی وفا نالی

[...]

ابوالحسن فراهانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴

 

گریبان چاکی عشاق از ذوق فنا باشد

الف در سینه گندم زشوق آسیا باشد

چه حاجت دیده بیدار را با رهنما باشد؟

شرر را اولین پرواز معراج فنا باشد

به آهی می توان افلاک را زیر و زبر کردن

[...]

صائب تبریزی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

ز بی برگان دل روشن ضمیران باصفا باشد

که هر خاری به چشم شعله، میل توتیا باشد

مگردان خالی از دامان همت، دست سائل را

که بهر روز بد دلهای شب دست دعا باشد

نباشد هیچ انباری به از انبان محتاجان

[...]

واعظ قزوینی
 

سیدای نسفی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲۷

 

ز خون بیگناهان قد شمشیرت دو تا باشد

شهیدان تو را در سینه چون گل چاکها باشد

به خاک کشتگان تا روز محشر این ندا باشد

گریبان چاکی عشاق از ذوق فنا باشد

سیدای نسفی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۹

 

چراکس منکر بی‌طاقتیهای درا باشد

دلی‌ دارد چه ‌مشکل‌ گر به دردی آشنا باشد

دماغ آرزوهایت ندارد جز نفس‌سوزی

پرپرواز رنگ و بو اگر باشد هوا باشد

حریص ‌صید مطلب‌ راحت‌ از زحمت نمی‌داند

[...]

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۰

 

زشوخی چشم من‌تاکی به روی غیرواباشد

نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد

تصور می‌تپد در خون تحیر می‌شود مجنون

چه ظلم است اینکه‌ کس دور از تو با خو‌د آشنا باشد

ازبن خاک فنا تاکی فریب زندگی خوردن

[...]

بیدل دهلوی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱

 

ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشد

دمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد

نگه دارد چرا در سینه، سالک عقدهٔ دل را

در آن وادی که خارش، ناخن مشکل گشا باشد

فرو ریزد اگر ایوان گردون، نیست پروایی

[...]

حزین لاهیجی
 

سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۱

 

خوش آن روزی که سر در راه آن ناآشنا باشد

غبار جادهٔ کویش به چشمم توتیا باشد

دلا از ناتوانی دل مزن در جادهٔ مقصد

مگر سنگ ره مطلوب سنگ کهربا باشد

چه غم از انقلاب دور عارف را که می داند

[...]

سعیدا
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴

 

بلای دل کز آن بالا به صد غم مبتلا باشد

کسی داند که چون دل مبتلای آن بلا باشد

نمی خواهم کسی از جانب او پیک ما باشد

گرش قاصد صبا، پیغام پیغام وفا باشد

ز بیماران درد عشق آنکس را دوا باید

[...]

سحاب اصفهانی
 
 
۱
۲