گنجور

 
قوامی رازی
 

پس از توحید جان افزای تا جانم به جا باشد

به زهد و موعظت گفتن خدا بر من گواباشد

همی بر خویشتن گیرم گوا آن پادشاهی را

که در ملکش نوای مرغ تسبیح و دعا باشد

خداوندی جهانداری ز روی آسمان او را

مه نو ناچخ سرهنگ درگاه قضا باشد

ز بیمش چرخ سرگردان و عرش از هیبتش لرزان

که یارد گفتن «الرحمن علی العرش استوی »باشد

ز تقدیرش بود جان را که مرگ اندر کمین آید

به فرمانش بود شب را که روز اندر قفا باشد

نه در امرش خلل خیزد نه در صنعش زلل گنجد

نه در ملکش زوال آید نه در حکمش خطا باشد

گهی بستان ز تقدیرش چو مفلس بینوا گردد

گهی بلبل ز تسبیحش چو مطرب خوش نوا باشد

بدارالملک بستان در وشاقان ریاحین را

قبا از لعل و پیروزه کلاه از کهربا باشد

زبان حال شرق و غرب اگر بهتر براندیشی

به معنی در «توکلنا علی رب السما» باشد

به درگاهی چه کبر آری که اسب کمترین بنده

اگر نعلی نهد بر خاک تاج کبریا باشد

ز صنعش ماه و خورشید است نیکو روی و نورانی

چنین شمع و چنان شاهد کرا بود و کجا باشد

از این چندین صناعتهای رنگارنگ و گوناگون

ندانم تابه صانع در کسی را شک چرا باشد

یکی بر طبع می بندد یکی از چرخ می گوید

در آن دریا که ایشانند جای آشنا باشد

تماشاگاه ایشان نیست در بازار ربانی

که گلها را کله سازند و بلبل را قبا باشد

کسی کز جهل و گمراهی به دل منکر بود حق را

سزای آتش و شمشیر و نفت و بوریا باشد

نظر گاه الهی را ز دیوار سرای دین

دریچه بر دل پر درد مرد پارسا باشد

خداوندا در رحمت گشادستی به خلقان بر

خنک آن بنده کز رحمت برین درآشنا باشد

همه عالم همی خواهند از این پس از تو بخشایش

ندانم که بخشائی و این دولت کرا باشد

برین طاعت که ما داریم فردا وای بر ما پس

اگر با ما خطاب اندر خور کردار ما باشد

سزای ما مکن با ما که ما را نیست این طاقت

توآن کن کز خداوندی ازآن حضرت سزا باشد

گنهکاریم جبارا از این کردارها ما را

اگر سوزی سزا باشد اگر بخشی روا باشد

بیا بر خویشتن بخشای و عذری خواه و شکری گو

چوبتوانی همه آن کن که ایزد را رضا باشد

به کنج عافیت بنشین که جائی عاریت داری

هرآنکه ازعافیت بگریخت در دام بلا باشد

بدار از کار دنیا دست و پای اندر ره دین نه

که آن تحقیق و تصدیق است و این روی و ریا باشد

کمال مرد دین پرور نه از دنیا درج گیرد

چراغ آسمانی را نه از روغن ضیا باشد

چه جوئی محنت کلی درین منزلگه فانی

طلب کن نعمت باقی که دردارالبقا باشد

تمنا بر بهشتت چیست زین دست سخاباری

دلت بسیار چون جوید که دست اندک عطاباشد

به خرواران عطا باشد تو را با کمترین خلقی

چو در راه خدا آئی دو تا نانت سخا باشد

به دست چون تو بی عقلی نباشد قیمتی دین را

چو نابینا بود نخاس؛ برده کم بها باشد

تنعم را غلام ترک در دنبال می داری

از آن کس کی صواب آید که با ترک خطا باشد

سگی ناحق شناسی را به خدمتها کمر بندی

کزو درصد مکافات عنایت؛ صد عناباشد

کریمی پادشاهی را چرا طاعت نمی داری

که گر خیری کنی آنجا یکی را ده جزا باشد

به آزو آرزو کردن دل و طبع و زبان داری

وگرنه خوردن و پوشیدن مردان گیا باشد

جهان چون دیو زشت آمد به نزد عاقلان لیکن

به چشم شهوت غافل سروش خوش لقا باشد

حقیقت عالم آراسته چون نیک بندیشی

عروس خوش لقا باشد ولیکن بی وفا باشد

جهانی چون نگارستان دلاویز و فریبنده

که دانا را و نادان را برو میل و هوا باشد

درو آویخته هرکس به مهر جان و عشق دل

که پندارند جاویدان بر و برگ و نوا باشد

چو طاوسی بود اول شود بر عاقبت ماری

همان نوش لقا بوده ترا زهر فنا باشد

زمین با هفت گردون اژدهای جان مردم دان

تنی با هفت سر داند همه کس کاژدها باشد

همی تا زنده ای روزی ز بد کردن پشیمان شو

پشیمانی چه سود آنگه که جان را تن جدا باشد

نکردی پشت در طاعت دو تا هنگام برنائی

کنون گر خواهی و گر نه خود از پیری دوتا باشد

به پیران سر مکن عصیان که آن بهتر بود کاخر

نباشد در دلت عصیان چو در دستت عصا باشد

بود پیر از در رحمت که آن بیچاره مسکین

اسیر و عاجز و سست و ضعیف و مبتلا باشد

شده اقبال برنائی رسیده محنت پیری

نصیب از روزگار او همه جور و جفا باشد

نه شخصش را بود قوت نه عمرش را بود لذت

نه چشمش را ضیا باشد نه رویش را بها باشد

ز رنج محنت و پیری نماند فر برنائی

بهار تازه را با برف و سرما کی بقا باشد

هلا ای پیر طاعت کن که عمرت رفت و مرگ آمد

نیندیشی که سهم حشر و خوف بی رجا باشد

بگردانیدت از پیری زمانه آسیا بر سر

چنین کردست تا بودست و خواهد کرد تا باشد

ز پیری برف نومیدی بباریدست بر فرقت

تو دل خوش دار کان باشد که گرد آسیا باشد

به پیری نوشداروها همی چون زهر بگزاید

به برنائی اگر حنظل بود جان را شفا باشد

جوانی خوب و زیبنده است و پیری زشت و نازیبا

برین نفرین و دشنام و بر آن مدح و ثنا باشد

طراز جامه عمر است گوئی روز برنائی

که چشم روح را گردش به جای توتیا باشد

به باغ زندگانی در درختی دان جوانی را

که بیخش چشمه حیوان و شاخش کیمیا باشد

خوشا ایام برنائی و عشق و شوقش اندر دل

که دیدار طربناکش بهر دردی دوا باشد

تو گوئی در همه عمرم بود یک روز و یک ساعت

که دیگر باره آن زوبین به دست این کیا باشد

محالست این سخن گفتن دلا تا کی ز درد دل

از این بگذر که این سودای مالیخولیا باشد

هرآنچه امروز در دنیا همی گوئی نکو بنگر

که فردا این سخنها را به محشر ماجرا باشد

چو عمرت رفت بر غفلت بدین باقی تلافی کن

کسی را نیست این انده غم تو هم تو را باشد

اگر توبه کنی بی شک بیامرزد تو را ایزد

به خاصه پیشوا چون مصطفی و مرتضی باشد

قوامی تا جهان باشد نباشد نان پزی چون تو

که نان شکر تو برخوان شرع مصطفی باشد

ز آتش گندم خاطر به زور آب اندیشه

تو را در آسیای معرفت سنگ صفا باشد

تنور نور دو کانت ز بالای فلک زیبد

که نانهای تو را سفره ز سدرالمنتها باشد

گراز هر عیبها دورست این دو مهره بر گردون

خرد کز علمها سیر است از این نان ناشتا باشد

حلاوتها بود جان را که نانت کمترس سازند

تفاخرها بود ری را که چون تو نانبا باشد