گنجور

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲ - استقبال از حافظ

 

بیا ای از خط سبزت هزاران داغ بر دل‌ها

مرو کز اشک مشتاقان به خون آغشته منزل‌ها

به تقصیر وفا عیبم مکن، کز آب چشم من

هنوز اندر رهت تخم وفا می‌روید از گل‌ها

گر از گردون ملالی باشدت، بر عشق املا کن

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا را

خم زلفت به قلاب محبت می‌کشد ما را

اگر درپایت افکندم سری، عیبم مکن، کآنجا

چنان بودم که از مستی ز سر نشناختم پا را

تو در دل می‌رسی مهمان چه جای صبر و عقل و جان

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

خرابیم، از دل ای بی‌رحم گه‌گه یاد کن ما را

سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را

دلم بار دگر لاف علامی می‌زند جایی

بیا ای غم به مرگ تو مبارک‌باد کن ما را

درت کعبه است و ما ارباب حاجت، رحمتی فرما

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

مبارک، منزلی کان خانه را ماهی چنین باشد

همایون، کشوری کان عرصه را شاهی چنین باشد

یک امروزی عتاب آلوده دیدم روی او، مردم

کسی را جان کجا ماند، اگر ماهی چنین باشد؟

ز رنج و راحت گیتی، مرنجان دل، مشو خرم

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴

 

چمن سرسبز شد ساقی، گل و نرگس به باغ آمد

بده جامی، که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد

چو بلبل با فغان، چون لاله در خون دلم، آری

از این گلشن نصیب عشقبازان درد و داغ آمد

تو کاندر پای دل خاری نداری، گشت بستان رو

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

 

در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش

چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش

خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن

که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش

چنین کان غمزه را تعلیم شوخی می‌دهد چشمت

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم

روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم

من آن صیدم کز آهوی تو در دل تیرها دارم

گرم دولت بود، خود را به فتراک تو بر بندم

ز ضعف دل چو سویت می‌فرستم نامه، می‌خواهم

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱

 

خوش آن شب کان مه رخسار و زلف پر شکن دیدم

بهار عارضش را سبزه بر گرد سمن دیدم

بر این جان بلاکش، کس نکردست آنچه من کردم

از این چشم سیه‌رو، کس مبیناد آنچه من دیدم

غبار کوی او را می‌شنیدم کحل بینایی

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

خوش آن عیدی که اول دیده بر روی تو اندازم

ز ماه نو نظر بر طاق ابروی تو اندازم

چو باد افتان و خیزان هر طرف سرگشته آنم

که گردم خاک و خود را بر سر کوی تو اندازم

چه حاصل زانکه آیم بگذرم هر ساعت از پیشت

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

 

چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم

مرا تنگ آمده بی‌او دلی از باغ و صحرا هم

چو حال دردمندان عرضه داری ای صبا پیشش

در آن حضرت به گستاخی درودی گوی از ما هم

اجل از آستانت می‌کشد رختم در آن عالم

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹

 

مرا چشمی است از لعل تو در خون جگر پنهان

سری بر آستانت گشته اندر خاک در پنهان

به روی لاله‌گون یک ره به گلگشت چمن رفتی

ز شرم عارضت گل گشت تا سال دگر پنهان

مرا چون آشکارا می‌رود خون دل از دیده

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵

 

من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت ده

گرانی بردم از کویت، رقیبان را بشارت ده

مرا از سیل محنت خانه ویران گشت در کویت

زمانه گو اساس خصم را ساز عمارت ده

به یغما برد چشم کافرت ملک دل و دین‌ها

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹

 

دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی

ز ناز و عیش بگذشتی، به داغ و درد خو کردی

پس از عمری بدست یار دادی ای فلک دستم

کرم کردی، ولی وقتی که از خاکم سبو کردی

به جانی وصل جانان گر خریدی شاد باش ای دل

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

 

مرا کشتی، متاب آن گوشه ابرو به عیاری

کمان بر من مکش جانا، که تیری خورده‌ام کاری

به فریاد خود آزار سگ کویت نمی‌خواهم

که در کیش محبت کفر باشد مردم‌آزاری

سرشک عاشقان شنگرف‌گون می‌آید از دیده

[...]

امیر شاهی سبزواری