گنجور

 
امیر شاهی

خوش آن عیدی که اول دیده بر روی تو اندازم

ز ماه نو نظر بر طاق ابروی تو اندازم

چو باد افتان و خیزان هر طرف سرگشته آنم

که گردم خاک و خود را بر سر کوی تو اندازم

چه حاصل زانکه آیم بگذرم هر ساعت از پیشت

چو نتوانم که از حیرت نظر سوی تو اندازم

چو ماه نو شد از غم پهلویم، در اشتیاق آن

که خود را در نماز عید پهلوی تو اندازم

ز دود دل سیه شد نامه شاهی، نه از خطت

چو خود سوزم، چه تهمت بر خم موی تو اندازم