گنجور

 
امیر شاهی سبزواری
 

من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت ده

گرانی بردم از کویت، رقیبان را بشارت ده

مرا از سیل محنت خانه ویران گشت در کویت

زمانه گو اساس خصم را ساز عمارت ده

به یغما برد چشم کافرت ملک دل و دین‌ها

که گفت آن ترک تیرانداز را تعلیم غارت ده؟

به تعظیم وصالش چون نگشتی سرفراز، ای دل

به عجز و نامرادی روی در کنج حقارت ده

سر فریاد بلبل نیست آن گلبرگ رعنا را

چه سود این گفتگو شاهی، برو ترک عبارت ده